۱۳۹۴ مهر ۱۲, یکشنبه

زندان در ایران / محمود خلیلی / گردهمایی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی در ایران / یادمان ها











    زندان در ایران / محمود خلیلی / گردهمایی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی در ایران / یادمان ها



   برگرفته شده از سایت گفتگوهای زندان



بخش یاد یاران: به یاد رفیق جانفشان فدایی امیر هوشنگ صفائیان

متن سخنرانی محمود خلیلی در ششمین گردهمایی سراسری در باره کشتار زندانیان سیاسی در ایران – برلین سپتامبر 2015




به یاد جانفشانان مبارزه طبقاتی در ایران و درود بیکران به خانواده این عزیزان و با درود به شما حضارگرامی. نمی شود به جامعه سرکوب شده ایران توسط نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی اشاره کرد و به سرکوب و مقاومت و مبارزه زنان، مردان، کارگران و زحمتکشان و سایر اقشار جامعه اشاره نکرد، خوزستان، لرستان، گنبد، انزلی و کردستان و سایر شهرهای ایران را ندید.



تابستان و کردستان، تابستان و فتوای قتل عام زندانیان سیاسی، تابستان و فتوای قتل عام مردم کردستان، تابستان و بمباران و جوخه های اعدام، اعدام در فرودگاه، اعدام در ورزشگاه، اعدام در خیابان،اعدام پرستاران، کودکان، مجروحان، اعدام پزشکان، اعدام دکتر قاسم رشوند سرداری که با مرهمی برای زخم مردم کردستان رفت ولی بر سینه اش نشست زخم کاری دشمن.



*از تابستان گفتم ولی بهار را فراموش نکردم، بهار را فراموش نمی کنیم بهاربرای من همیشه یاد و نام رفیق جانفشان فدایی منوچهرکلانتری نظری را به همراه داردکه امروز دلقکان سرمایه داری (فرخ نگهدار و…)در عدم حضورش خوش رقصی می کنند.



و باز به تابستان بر می گردیم:



رفیق جانفشان فدایی امیرهوشنگ صفائیان اول اسفند 1339 در خانواده ای متوسط در تهران متولد شد.بر اساس داشته هایی که شخصا” از خود او دارم مثل اغلب جوانان هم نسلش در کوران قیام 1357 وارد مبارزات سیاسی شد و رفته رفته شخصیت سیاسی اش شکل گرفت. او فعالانه در قیام مشارکت داشت. گرایش او به سازمان چریک های فدایی خلق ایران مسیر جدیدی برای او بوجود آورد.در سال 58 دیپلم گرفت .در آن زمان مدت سربازی کاهش پیدا کرده بود و اندکی بعد به سربازی رفت. او دوران سربازی خود را در پادگان نیروی هوایی دزفول طی کرد. در زمان سپری نمودن سربازی بعنوان یک عنصر سیاسی و انقلابی فعالیت خود را با پخش اعلامیه و تراکت های سچفخا ادامه داد. اواخر دوران سربازی او مصادف بود با انشعاب در سچفخا و هم صدا و همگام شدن جریان اکثریت با حاکمیت. رفیق امیرهوشنگ با آگاهی کامل از همان ابتدای انشعاب فعالیت خود را با سازمان چریکهای فدایی خلق ایران(اقلیت) پیگیری نمود و در جهت گسترش اهداف انقلابی سازمان فعالیت خود را تداوم بخشید. با پایان گرفتن دوران سربازی رفیق امیر فعالیت تشکیلاتی خود را متمرکز و گسترده ادامه داد. رفیق امیر هوشنگ در بخش کارگری تشکیلات در بخشی که مسئولیت آن بر عهده رفیق جانفشان فدایی نفیسه ناصری(نسترن ) فعالانه حضور موثری داشت. رفیق امیر هوشنگ صفائیان در اولین روز(یک فروردین) سال 1362 ازدواج کرد متاسفانه چند ماه پس از ازدواج با ضربه به بخش کارگری سازمان چریکهای فدایی خلق ایران(اقلیت) دستگیر شد. رفیق با استقامت و ایستادگی شکنجه های دوران بازجویی را تحمل کرد و در یک بیدادگاه چند دقیقه ای به پنج سال زندان محکوم گردید. دهم فرورین 1363 نسیم یادگار رفیق پا به عرصه وجود گذاشت و بدین ترتیب: نسیم فروردین و زان به بستان شد.



«در زندگی هر انسانی شرایطی پدید می آید که قلم را یارای تحریر آن نیست. احساس را نمی توان بر زبان آورد بلکه باید لمس کرد، ولی چه بگویم که متاسفانه حتی این را از انسان دریغ می دارند.انسان زیستن واقعا” مشکل است با شرف زیستن و حیثیت انسانی را حفظ کردن واقعا” مشکل است.و این برای من یک اصل مقدس است این اصل را من از زندگی آموخته ام نه از تخیلات فیلسوفانه این یا آن فیلسوف» (از نامه های رفیق جانفشان فدایی امیرهوشنگ صفائیان به همسرش)



تابستان تلخ سال 1367 به سختی و سیاهی سپری شد در حالی که ما تنها نشانی ای که از امیر عزیزمان دریافت کردیم یک ساک بود. باحضوربی نتیجه چندین باره جلو زندان اوین کوچک ترین نشانی از محل دفن عزیزانمان بدست نیاوردیم. تا اینکه در زمستان سال67با خبر شدیم که عده ای از اعدامی ها را در خاوران دفن کرده اند. خاوران تنها جایی بود که مادران وخانواده ها از نشانه ها و آثار بجای مانده متوجه شدند تعداد زیادی اخیرا” در آنجا دفن شده اند،ما هم برای پیدا کردن ردی از امیر عزیزبه آنجا می رفتیم،خانواده های فراوانی مثل ما به خاوران مراجعه می کردند. بعد از مدتی خانواده ها تصمیم گرفتند روزی را به مناسبت چهلم اعدام شدگان تابستان 67 در نظر گرفته وبه آنجا بروند. بافرارسیدن آنروزباخانواده و بهمراه افرادی از فامیل به آنجا رفتیم، اما با در بسته مواجه شدیم ،جمعیت زیادی از خانواده هابیرون نرده ها ایستاده بودند.نیروهای پلیس ولباس شخصی با تعداد زیادی ماشین پلیس در آنجا ایستاده بودند آنهابه خانواده ها میگفتند اینجا(خاوران) را ترک کنید .همه دسته های گل ووسایلی که برای مراسم در نظرگرفته بودندهمراه داشتند. با تمام اخطارها همه ایستاده بودندو به حرفشان گوش نمی دادند در نهایت گلها را بدرون خاوران پرتاب کردند گلها به شکل دسته گل بود وبا پرتاب خیلی دور نمی رفت. دو سه جوان از نرده ها بالا رفتند وگلها را پخش کردند ودر همان هنگام مردم عکسهای عزیزان شان را بالا گرفته شروع به خواندن سرود کردندکه با فشار وتهدید پلیس مجبور شدند بطرف وسط جاده خاوران بروند در نتیجه تعداد زیادی از اتوموبیلها مجبور به توقف شدند وجاده بسته شد. در همین هنگام تعداد بیشتری لباس شخصی وپلیس با ماشین آمدند. با یورش همه جانبه جمعیت را محاصره کرده همه را بصورت یک کاروان به پاسکاه پلیس بردند. درمیان دستگیر شده گان تعداد زیادی افراد سالخورده وجود داشت که نیاز به دستشویی ودارو هاشان داشتند .تاساعت 2 بعد از ظهر تقریبا همه کسانی که دستگیر شدندرا به پاسگاه منتقل نمودند. با وجود هوای سرد زمستانی همه را در هوای آزاد محوطه پاسگاه نگه داشتند .کم کم بازجویی ها شروع شد ابتدا ازمسن تر ها شروع کردند. با داد وفریاد وفحاشی میگفتند چرا به اینجا آمده اید. سپس از آنها تعهد گرفتند که دیگر به خاوران نیایند.بعد نوبت جوانها شد. ازجوانها هم با کتک وفحاشی تعهد می خواستند . این روند تا آخر شب طول کشید و در انتهای شب تقریبا”(تا آنجایی که من اطلاع داشتم) همه را آزاد کردند. این اولین وآخرین بار نبودکه ما به خاوران رفتیم و آنها به ما حمله کردند. تا خاوران و خاوران ها وجود دارد این روند همچنان ادامه خواهد داشت. تابستان ها می آیند و می روند تا نشان دهند زندگی در جریان است و وقتی زندگی در جریان است تلاش و مبارزه و مقاومت هم برای درست زندگی کردن درجریان است. ما نه می بخشیم و نه فراموش خواهیم کرد.



«ملوک صفائیان خواهر جانفشان فدایی امیرهوشنگ صفائیان»



شعری سروده شده توسط برادر بزرگ رفیق امیر



من شهیدم



نامم امیرهوشنگ است ،



فرزند خاک پاک ایرانم



همچو قطره ی باران زلالم ،



زندگی بخش ،



راهی ی رودخانه ی مواج وجوشانم



راه من دور است وزیبا،



زندگی بخش اما دشوار وسنگلاخی



ولیکن به دشتی میرسم ،پر شقایق ،



زمینی که لاله های سرخ می رویاند.



«محمود صفائیان»



**همسر عزیزم:



با سلام و ارادت حضور همه شما و آرزوی سعادت و صفا برای تو و دختر کوچکم. عزیزم خیلی ممنون از زحمات شما و شرمنده از پاسخگویی از این زحمات. از اینکه اولین بار صدای دخترم کوچکم را شنیدم که می خواست بیاید پهلوی پدرش خیلی خوشحال شدم ولی متاسفانه لذت آغوش کشیدن عزیزم را نیافتم.



همسر خوبم.



با سلام و درود آتشین، عزیزم من امروز گذشت زمان را بخوبی احساس کردم حتی ثانیه ها در زندگی من مفهوم پیدا کردند گاهی اوقات لحظه ها در زندگی انسان زندانی لحظه های تاریخی هستند و من امروز این لحظه را کاملا” احساس کردم. خستگی و رنج این سالها دوری شما را با یک دقیقه ای که دخترم را اولین باردر آغوش گرفتم از تن بیرون کردم و این یکی از با شکوه ترین لحظات در زندگی من بود. قلمم قدرت توصیف این احساس را که در آن لحظه با شکوه داشتم ندارد و این دریغ است. فرزند کوچکم مسلما” از جدایی نفرت خواهد داشت و این احساس طبیعی ماست. در دنیای کوچک این نوآمدگان هیچ دیوارجدایی وجود ندارد و این یکی از آرزوهای بزرگ انسانی است.



متاسفانه به علت ذیق وقت نتوانستم تمام نامه های این رفیق عزیز را قرائت کنم.



با سپاس از همگی شما عزیزان



زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم



سرنگون باد کلیت نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی



محمود خلیلی



13 سپتامبر 2015 برلین



*در رابطه با رفیق جانفشان فدایی دکتر قاسم رشوند سرداری و رفیق جانفشان فدایی منوچهر کلانتری نظری هر کدام جداگانه مطلبی بعنوان گرامی داشت در دست تهیه دارم که تلاش خواهم کرد به زودی آنها را منتشر کنم.



** چون زمان کافی برای قرائت نامه های موجود رفیق امیر هوشنگ صفائیان در گردهمایی سراسری در باره زندانیان سیاسی در ایران نبود. در زیر متن نامه های این رفیق عزیز را برای خوانندگان گرامی می آورم.



مادر خوبم.



سلام، امیدوارم شاد و تن درست باشی، مدتهاست که می خواستم نامه ای برایت بنویسم و بدین وسیله از محبتها و زحمات بی پایان شما تشکر کنم هر چند می دانم که در مقابل عظمت و بزرگی شما این نامه خیلی ناچیز است ولی چه کنم متاسفانه در این موقعیت بیشتر از این کاری نمی توانم بکنم امیدوارم بتوانم روزی پاسخ این همه محبتها و زحمات شما را بدهم. مادر خوبم خاطره زنگی کردن باشما در کنار محبتهای بی دریغ شما هرگز از یادم نمی رود. بهر حال امیدوارم این نامه کم ارزش را از من بپذیرید، هر چند می دانم قلب شما خیلی بزرگ است و این کوتاهی را خواهید بخشید. برای همه مادران خوب آرزوی سلامتی و طول عمر می کنم.



پدر و مادر خوبم.



دستان پر مهر شما را می بوسم. پدر مادر خوبم امسال توفیق زیارت شما نصیبم نشد، به همین خاطر در فکراین بودم که چه هدیه ای برای شما بفرستم. گل گفت: مرا بفرست که مظهر زیبایی هستم. خار گفت: مرا بفرست تا در دیدۀ دشمنانش نشینم. در همین فکر بودم که ناگهان قلبم بصدا درآمد گفت: مرا بفرست و من چنین کردم. در پایان بهترین تبریکات خود را به مناسبت فرارسیدن سال نوبه حضور سروران عرض می کنم و بهروزی وسعادت شما را در سال جدید آرزو دار



۱۳۹۴ مهر ۷, سه‌شنبه

صبا راهی - چرا راه سوم؟



چرا راه سوم؟   
                                                    
مطلب زیر( بانویی که دو راه بیشتر نداشت...) را در سایت گزارشگران خواندم عین آنرا در زیر کپی کردم و یادداشتی زیر آن نوشتم. اگر شما هم راه حل دیگری به نظرتان میرسد می توانید به آن اضافه کنید.

دریافتی: بانویی که دو راه بیشتر نداشت "راه سوم یعنی سخت ترین راه را انتخاب کرد!

بانو پروین غفارخانی معاون آموزش دانشگاه علوم پزشکی زرگنده (قلهک) در اردیبهشت ماه سال 1390 برای شکایت از یک مزاحم تلفنی به دادگاه در خیابان خارک مراجعه کرد که با پیشنهاد  بی شرمانه قاضی دادگاه (قاضی خاکپور) مواجه شد که به او گفت در قبال با او بودن به این پرونده رسیدگی خواهد کرد . خانم پروین غفارخانی در مقابل این بی شرمی ساکت نماند و قاضی خاکپور پرونده ای بر علیه خانم غفارخانی با اتهاماتی چون (توهین به رهبری"اغتشاش در اماکن دولتی"اتهام به نظام مقدس.....) درست کرد و او را روانه زندان اوین کرد بانو غفار خانی که از بیماری ام اس خفیف رنج میبرد از استرس زیاد در عرض یک هفته در زندان اوین فلج شد به طوری که در اخر هفته هفته با ویلچر وبا وثیقه 30 میلیون بیرون امد. او بعد از معالجه در 20 دی ماه 1390 دوباره به دادگاه مراجعه کرد و از قاضی خاکپور خواست تا از پرونده او صرف نظر کند که قاضی خاکپور دوباره پیشنهاد بیشرمانه خود را تکرار کرد بانو غفارخانی دو راه بیشتر نداشت یا باید پیشنهاد قاضی خاکپور را قبول میکرد و یا به زندانی که در عرض یک هفته فلج شده بود بر میگشت و او سخترین راه را انتخاب کرد " بنزین خرید و به دادگاه رفت به قاضی خاکپور گفت یا مشکلی که برایم ساختی را درست کن یا خودم را آتش خواهم . ولی باز هم قاضی خاکپور قبول نکرد و گفت تنها راه رهایی پیشنهاد     بی شرمانه اش است و بانو غفارخانی خود را اتش زد "

14 ماه است که او در این حال زندگی میکند 13 بار عمل جراحی شده که نزدیک به 18 میلیون هزینه برای خانواده داشته است و در بیهوشی های پی درپی 50% از حافظه خود را از دست داده و از سخن گفتن محروم شده و هر دو دست او از کار افتاده است و بعد از این همه اتفاق هنوز هم وزارت اطلاعات سند وثیقه او را ازاد نمیکند تا این خانواده بتواند با فروش این ملک به درمان این بانو ادامه دهد.
یادداشت:
خواننده محترم واقعا مشکل این خانم فقط دو راه داشت که ایشان راه بشدت غیرعاقلانه سوم را انتخاب کرده است؟ اگر بپذیریم که هر مشکلی چندین راه دارد بنابراین این خانم تحصیل کرده میتوانست:


یک – شماره تلفن ش را عوض کند، و از شرکت تلفن بخواهد که شماره جدیداش را در دفتر تلفن یا 118 قرار ندهد.

دو – میتوانست ازشکایت صرف نظر کند

سه- می توانست بر علیه بی عدالتی مبارزه کند

چهار- می توانست از شرکت تلفن بخواهد که مزاحم را رد یابی کنند. اینکار با پشرفت تکنولوژی مدرن کاملا امکان پذیراست. همانطور که در سالن های مخابرات در ایران و در تمام جهان تلفن ها را کنترل و شنود میکنند میتوانند مزاحمین تلفنی را نیز ردیابی کنند منتهی سرمایه داری خونخوار برای رفع مشکلات مردم از این دستگاه ها استفاده نمیکند بلکه برای ردیابی افراد سیاسی آنها را بکار میگرد.

پنج – این خانم تحصیل کرده می توانست یک ضبط صوت که امروز در اشکال و حجم های بسیار کوچک قابل دسترس است تهیه کند و از آن سرگردنه بگیر فاسد که اسم خود را قاضی گذاشته مدرک بی شرافتی داشته باشد تا او نتواند برایش پرونده سازی کند

شش – چرا خودش را به آتش کشید، می توانست بنزین را روی آن حیوان رذل بریزد و او را به آتش بکشید.
هفت - اگر واقعا تلفن برایش مزاخمت ساز بود از خیر داشتن تلفن میگذشت. 
چرا خودتان را به آتش میکشید، دردی که دوا نمیشود بلکه درد سوزناک و هولناکی هم بر خودتان هم بر اطرافیانتان وارد میشود. خودسوزی به هر دلیلی بسیار دلخراش است و آنقدر در جامعه ما تکرار شده که مسئولان دزد و جانی تازه از اینکه مردم خودشان را از بین میبرند خوشحال هم میشوند.

 هر وقت خواستید از دست مسئولان اخلاق فاسد شکایت کنید راه به جایی نمیبرید. بدنبال راه چاره برای مبارزه با این بی عدالتی باشید. اگر توان فکری اینکار را ندارید چرا خودتان را از بین میبرید آنها را نابود کنید. تا برقرار شدن جاده عدالت بسیار راه و فاصله قرار دارد پس حداقل این گرگ های رذل را از بین برد. یک گرگ کمتر! انساندوست های دو آتشه  عزیز و گرامی هم میتوانند برای گرگ ها هر شب جمعه اشک مفصل بریزند.

در رژیم شاه قاتل، افسر قلدری بود که هر روز صبح که مردم با عجله بسر کار میرفتند سر چهار راه اسلامبول که یکی از شلوغ ترین چهار راه بود می ایستاد و راه و بیراه رانندگان را بیمورد جریمه میکرد، و خیلی وقتها هم رانندگان را به باد کتک میگرفت بالاخره روزی یک نفر دخل این قلدر که جان همه را به لبشان رسانده بوده در آورد و او را به درک واصل کرد.  دیگر افسری قلدری جرات نکرد سر چهار راه بایستد و سرگردنه بگیری کند. انساندوست های دو آتشه میتوانند برای آن افسر راهنمایی قلدر و ظالم هم دو قطره اشک بریزند. 


صبا راهی
مهر ماه 1394


۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

شاهرخ زمانی ما بود!


شاهرخ زمانی ما بود!

صبا راهی

رژیم اسلامی دست ساز امپریالیسم آمریکا و شرکاء بر مسند قدرت نشانده نشد تا مطالبات بر حق کارگران و زحمتکشان را برای آنان تامین کند. آمده بود تا مانند رژیم همتایش رژیم شاه قاتل، هر حقی را ناحق کند و سودش را به جیب زالوهای داخلی و خارجی سرازیر کند. آمده بود تا با فریبکاری و با اهرم دین( تمام دین ها) که از منافع ستمگران حمایت میکند بجای تامین رفاه اکثریت جامعه هر صدای حق طلبی را در سینه خفه کند. امپریالیسم آمریکا زخمی شده از ضربه کاری که چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق و سایر نیروهای انقلابی و استقلال طلب ضد امپریالیسم به تخت و تاج ننگین شاه نوکر دست به سینه شان زده بودند و تاج و تخت شاه را به مستراح تاریخ پرتاب کرده بودند خمینی نوکری که دست پرورده سی آی ای در زیر درخت سیب نوفل لوشاتو بود را به ایران آورد تا سرکوب کند هر آنچه را که شاه قاتل قرصت انجام آنرا نداشت. 

سرمایه داری اخلاق شناس نیست، بلکه مُبلغ و مروج کثیف ترین شیوه های غیر اخلاقی در جامعه برای پیشبرد اهداف سودجویانه خود است. وجدان و شرافت ،خواهر و مادر و زن و برادر و دوست و رفیق نمیشناسد آنچه می شناسد سود است. 

چندی پیش یکی از این زالوهای جهانی، نوه راکفلر، جان دی راکفلر در صدمین سالروز تولد خون آشامی اش در بیست اندرزی که برای سود جویان نشخوار کرده بود گفته  بود : هرگز وجدان خود را بخاطر کارهای غیراخلاقی اذیت نکنید." و جمله قصار دیگرش که گواهی دهنده "الهی بودن سرمایه داری خونخوار است" که میگوید:" خدا پول را به من داد. من فکر میکنم اینکه چطور پول ساز شوی یک موهبت الهی است." 

حالا هر کس یقه این هیولای خونخوار که چاه های نفت دنیا اکثر آن به نام خاندان او میباشد را بگیرد و بگوید این دسترنج کارگران و زحمتکشان است، این منافع طبیعی سرزمین های دیگر است که تو آنها را دزدیده ای بر خلاف خدا حرف زده است چون بر اساس تفکر فریبکارانه جان دی راکفلر این است که  پول را خدا به او داده است! همان خدای دورغینی که همین دزدها و غارتگرها و جانیان یعنی طبقه ستمگر برای ترساندن طبقه ستمدیده ساختند.

رژیم خمینی نوکر راکفلرها و ریچارد برانسون ها از همان روز اول گفت این رژیم الهی است و همه چیز آن هم الهی. هر کسی هم علیه رژیم بگوید علیه خدای ظالم و جبار است و قتل آن واجب کفایی! یعنی آنچه که راکفلر خونخوار گفته بود خمینی در ایران مو به مو با اهرم الهی به اجرا در آورد.
راکفلرهای جنایتکار و دزد دسترنج کارگران جهان در جامعه در جلوی چشم من و شما و یا پشت دوربین های تلویزیونی نیستند بلکه در قصرهای بشدت محافظه شده خود پلتفرم های سیاست های جنایت گرانه را به نوکرهایشان امثال اوباما و کامرون و مرکل و ... دیکته میکنند و این نوکرها ها هم به نوکران دست دوم راکفلرها یعنی امثال سردمداران آدم کُش در رژیم اسلامی سیاست های سرکوبگرانه را دیکته میکنند تا هر چه بیشتر منافع طبیعی و انسانی را به غارت برند. 

از طرفی شیوه های کشتار مخالفین سرمایه داری و آزادی طلبی به دلایل مختلف از جمله  رشد تکنولوژی و انشتار اخبار توسط توده های مردم از طریق رسانه های اجتماعی تغییر کرده است، فعالین سیاسی در جای جای جهان یا خودکشی میشوند * یا **پلیس آنان را بعنوان بیمار روانی به آسایشگاه های روانی معرفی میکند، یا آنکه در کشورهایی مثل ایران که هیچ در و پیکر و قانونی که از ستمدیدگان حمایت کند وجود ندارد فعالین سیاسی را زندانی میکنند و بعد از آنهم در زندان "سکته داده میشوند." یا اعلام میکنند بر اثر فلان بیماری درگذشت. 

در کدام زمان در ایران پزشک قانونی یا یک مرجع مستقل وجود داشته تا جسد را کالبد شکافی کند؟ مگر پیکر صمد بهرنگی در پزشک قانونی یی کالبد شکافی شد که اوامر شاه قاتل و ساواکش آدم کُش او به اجرا نمی آمد که امروز پیکر شاهرخ زمانی کالبد شکافی شود؟ از همه مهمتر وقتی که کارگر و دانشجو و زحمتکش را بخاطر مطالبه حق شان به بند می کشند و او را در چهار دیواری قرار میدهند و شکنجه های فیزیکی و روانی بر او وارد میکنند به معنای آماده کردن زندانی برای مشکلات بعدی نیست؟ 


چرا پسر رفسنجانی خونخوار در زندان سکته نمیکند؟ تا یک زالوی کثیف و فاسد کمتر شود. چرا هر چه زحمتکش و روشنفکر و نویسنده و آزادیخواه است سر به نیست و کَشته و سکته زده و خودکشی میشود؟ چرا میرحسین موسوی یکی از عاملین قتل عام زندانیان سیاسی دهه شصت و کروبی همقطار او و دختر رفسنجانی زالو را نمی کُشند؟ مگر به قول خودشان آنها هم "بر هم زننده امنیت ملی" نبودند؟ چطور است که فقط مرگ سراغ طبقه کارگر و زحمتکش و آزادیخواهان میرود؟ و بورژوازی فاسد و طرفدارانش از مجازات مرگ مستثنی میشوند؟ 

شاهرخ زمانی کارگری از تبار سروهای ایستاده ای بود که سر در مقابل رژیم خونخوار خمینی خم نکرد، او "من" نبود! شاهرخ ما بود! او به منافع طبقه کارگر فکر میکرد. او از منافع طبقه کارگر دفاع میکرد. او در پی متشکل کردن طبقه خود بود! او در پی سازمان دهی طبقه خود برای پیشبرد اهداف والای طبقه کارگر بود.  شاهرخ زمانی با طبقه ستمگر سر سوزنی سازش نداشت. به همین علت است که شاهرخ زمانی همچون سایر سروهای مقاوم در قلب توده های ستمدیده جا دارد. به راستی که شاهرخ شاگرد صمد بهرنگی این بار و رفیق کارگران و زحمتکشان بود. شاگردی که درسهایش را بسیار خوب آموخته بود طوری که در مراسم خاکسپاری اش جمعیت شعار میداد شاهرخ معلم ماست راه شاهرخ راه ماست. 

مرگ شاهرخ زمانی او را جاودانه ساخت.  راهش پر رو و یادش همواره گرامی باد.

شهریور ١٣٩٤ – سپتامبر ٢٠١٥

*فعالین سیاسی خودکشی میشوند

** تجربه شخصی که در نوشته ای جداگانه به این مسئله پرداخته میشود.

۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه

برگی از دفتر ایام- (سی و هفت)- یادِ رضا ستوده و کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی، اکبر معصوم بیگی



برگی از دفتر ایام- (سی و هفت)- یادِ رضا ستوده و کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی، اکبر معصوم بیگی

برگرفته از بلوگ گفتگوهای زندان
در اواخر بهار سال 1351 هنگام ورود به زندان قصر شماره ی 3 با جهانی از شگفتی ها رو به رو شدم. تا آن زمان هرگز پایم به زندان و جاهای محصور باز نشده بود. عجیب هم نبود، تازه بیست و یک سال ازعمرم می گذشت و دلیلی نداشت که گذرم به زندان و بند بیفتد. پیش از پیوستن به صف مبارزان آرزوها و آمال شخصی فراوان داشتم و می دانستم که برآوردنِ هیچ یک از این خواسته ها مستلزم بند و زندان نیست. پس از آن هم تنها رویایی که داشتم کشته شدن در حین عملیات یا در درگیری خیابانی بود، از افتادن به «گوشه»ی زندان کوچک ترین تصوری نداشتم: یا ادامه ی مبارزه یا مرگ. و اکنون در زندان بودم.
 
اتاق های شماره ی 3 زندان قصر به شکل حرف «اِل» لاتین بود، با حیاط قِناسی که در منتهاالیه غربی آن لَچَکی مثلثی شکلی افتاده بود که بعدتر محل بیتوته کردن من و رفیقانم شد: خلوت می کردیم و از هر دری سخن می راندیم. در این ساختمان «اِل» مانند، درهرضلع، در یک طرف چند اتاق بزرگ و کوچک و درطرف مقابل تنگ دیوارهای ستبر گچ کاری شده ی قدیمی عصر قاجار یک ردیف گنجه ی چوبی خوش تراش و شکیل قرارداشت که کار یکی از زندانیان نجار ماهر به نام «استادغفور» بود که در حرفه ی خود از سرآمدانْ شمرده می شد. زمانی که من و رفیقانم، همراه عده ای دیگر، به قصر رسیدیم اتاق ها پر از زندانی بود و طبعا زندانیان جدید بی جا و مکان بودند و چاره ای نداشتند جز این که یا در راهروها (و بعد ها با گرم شدن هوا) یا در حیاط بخوابند. وسایل خواب و آسایش مان را در کیسه ای پارچه ای می تپاندیم و درگوشه ای می گذاشتیم و هرشب آن را به کول می کشیدیم و جایی برای خفتن می یافتیم. قصر شماره ی 3 پاتیل درهم جوشی از آدم ها و گروه ها و محفل های سیاسی بود: دو برادر خان زاده که برسر مال و منال و مِلک وزمین با برخی از اعضای خاندان سلطنتی و دربار درگیر شده بودند و گذارشان به زندان افتاده بود. چند نفری ازکُردها از فرقه ی «نقشبندیه»، چهار-پنج نفری از اعضای عرب «جبهه ی آزادی بخش اهواز» که به سبب ترکاندن لوله های نفتی در زندان بودند، یک گروه کمونیستی به نام گروه «دارایی» که وجه تسمیه اش از آن جا بود که برخی از عضوهای آن کارمند وزارت دارایی بودند، و برخی کسان که منفرد بودند، مانند آدم بسیارنزدیکْ بینی به نام قدمعلی سرامی که بعدها شاهنامه شناس بنامی شد و معمولا در زاویه ی تاریک و رمز آلود این «اِل» تاریخی بیتوته می کرد و شب و روز با چشم های تنگ کرده فقط می خواند و می خواند و با احدی سر و کار نداشت؛ علی اکبر اکبری محقق خودْآموخته و پُرتوش و توان که کتابی در نقد اندیشه های واپس نگرانه ی دکترعلی شریعتی نوشته بود و مورد نفرت مذهبیانِ قشریِ متعصب بود و من او را از بابت مطلبی که درباره ی «لمپنیسم در سینمای فارسی» در مجله ی «آرش» نوشته بود و نیز پاره هایی از همان نقدش بر شریعتی که در برخی نشریه ها چاپ شده بود می شناختم و ده روزی پس از ورود ما به قصر پس از طی یک سال زندان مرخص شد. دانشجوی جوانِ گرفته وتاریکی به نام جهانبخش نورایی که یک بار هم در همان راهروی اول «اِل» دست به خودکشی زد که چون در تصمیم خود چندان جدی نبود، گزندی به خود نرساند.
 
رضا ستوده
رضا ستوده
تا جایی که به خاطر دارم در قصر شماره ی 3 هیچ توده ای شاخص و زندان کشیده ای وجود نداشت. توده ای ها، خواه افسران نام آور توده ای، حجری، کِی منش، عمویی، باقرزاده، بنی طرفی و … و خواه برخی حواشی و هوداران این حزب، و نیز گروه هایی چون «موتلفه ی اسلامی» و «حزب ملل اسلامی»، آیت الله محی الدین انواری (مشهوربه حاجی انواری)، عسکراولادی، حاج مهدی عراقی (حاجی عراقی)، سرحدی زاده، اسدالله لاجوردی و … و صد البته صفرخان قهرمانیان (همیشه قهرمان )و مجید امین موید (مجید آقا) و بدرالدین مدنی (از تجدید سازمان دهندگان «فرقه ی دموکرات آذربایجان»)،در شماره ی 4  قصر بودند. در قصر شماره ی 3  گذشته از افراد و گروه های کوچک، دو گروه بزرگِ چریک های فدایی خلق و مجاهدین خلق بزرگ ترین گروه زندانیان را تشکیل می دادند و پیش از ورود ما جمع بسیار بزرگی را شکل بودند که ظاهرا درسراسر تاریخ زندان های سیاسی ایران بی سابقه بود و نام آن را «کمون بزرگ» گذاشته بودند. مقصود اصلی تشکیل دهندگان این کمون آن بود که به پراکندگی ناخوشایند زندانیان در زندان پایان دهند و همه ی زندانیان سیاسی را در یک مجموعه ی بزرگ گرد آورند. افزون بر فداییان و مجاهدین، گروه های دیگری هم بودند، مانندگروه «ستاره ی سرخ» که خودْ گروه بزرگی بود ولی چون انسجام ایدئولوژیک و تشکیلاتی استواری نداشت همواره درسایه ی فداییان قرارداشت. گروه دیگری که شمار زندانیان آن نسبتاً در خورتوجه بود، گروه مائوئیستی «طوفان» بود که بیشتر اعضایش اهل شهر بجنورد بودند. این گروه رفتار ثابتی نداشت، گاه عضو کمون می شد و گاه از آن بیرون می رفت و فرد شاخص و مشهور آن هادی جفرودی آن زمان در زندان دیگری بود. عضو «کمون بزرگ» تابع مقرراتی بود: همه بی استثنا غذای زندان را می خوردند و حق نداشتند جداگانه غذا درست کنند. خریدها از طریق مسئول خرید «کمون» انجام می گرفت، از این رو اگر کسی به چیزی نیاز داشت می بایست به مسئول مربوط رجوع کند و حق نداشت راساً اقدام کند. هر زندانی وجهی را که در هنگام ملاقات از خانواده می گرفت به مسئولان «کمون» تحویل می داد؛ غذا و میوه ای هم که خانواده ها می آوردند مشمول همین حکم بود. در یک کلام، همه چیز «اشتراکی» بود. حتی بر روی دیگ و دیگْ بر و کاسه- کوزه ها هم با رنگ نوشته بودند «ک-م» («کمون بزرگ»). همه، در هنگام صبحانه، ناهار یا شام بر سر سفره های درازْ دامنِ پیوسته به هم می نشستند و غذا می خوردند. هر روز شش نفر نوبتی «شهرداری» یا «کارگری» می کردند. صبح علی لطلوع از خواب برمی خواستند و برای آسایش همگان بی وقفه کار می کردند و می دویدند. این بود که زندگی در «کمون» آسان نبود، از لحاظ بعضی میل ها و هوس ها با سختی هایی همراه بود. بنابراین خیلی ها که طالب راحت و آسایش بیشتر بودند از عضویت در «کمون» اکراه داشتند و از زندگی جمعی تن می زدند. اما از این گذشته، یک چیز دیگر هم مسلم بود. آنچه من دیدم این بود که در «کمون بزرگ» در هر حال نیروهای انقلابی حضورداشتند و «کمون بزرگ» با همین دیدگاه انقلابی گردانده می شد. زندانیان از مرتبه ها و طبقه های اجتماعی گوناگون، از طبقه ی متوسط تا طبقه ی کارگر و زحمتکش برخاسته بودند و امکانات مالی یکسان نداشتند، سهل است عده ای از آن ها (که شمارشان کم هم نبود) از شهرهاو شهرستان های دور می آمدند وخاستگاه بیشترشان از خانواده های تنگدست و دست به دهن بود . این خانواده ها چه بسا در معیشت روزمره ی خود با دشواری های جدی دست به گریبان بودند، چه رسد به این که بخواهند راهی دراز را بکوبند و به تهران بیایند تا عزیزان دربندشان را ببینند. «کمون» بستری بود تا همه ی زندانیان عضو «کمون بزرگ» از حداقل ملزومات زندگی به طور کاملا برابر برخوردارشوند. وانگهی، «کمون بزرگ» ظرفی برای گونه ای شیوه ی زندگی در پایگاه های چریکی (یا به تعبیر عوامل رژیم شاه، «خانه های تیمی») نیز بود. از خودگذشتگی، دگردوستی، برگذشتن از «منیت» خود و فداکاری درباره ی دیگران، دست کشیدن ازخوشی های شخصی به سود زندگی جمعی،مشارکت در برنامه های شادمانیِ جمعی و آواز خوانیِ شب های جمعه ، باری این ها فقط بخشی از شیوه ی زندگی کمونی به شمارمی رفت. چنان که گذشت، «کمون بزرگ» طبعا دارای اصول و مقرراتی بود و در هرحال روحیه ی انقلابی بر آن چیرگی داشت.  برای آن که ملاکی به دست داده باشم فقط از یکی از قواعد «کمون» یاد می کنم. اگر کسی، به هر دلیل، در مصاحبه ای تلویزیونی و «ساواک ساخته» شرکت می جست و در طی آن اعمال ، رفتار و افکارو نگرش خود را به رژیم دیکتاتوری شاه محکوم می کرد، حق ورود به «کمون بزرگ» نداشت . طرد و لعن و بایکوت نمی شد ولی با آغوش باز هم پذیرفته نمی شد. برای نمونه، یکی از اعضای مجاهدین خلق، ناصر سماواتی، تحت شرایطی خاص، ناگزیر از مصاحبه شده بود. طبعا نمی توانست به «کمون بزرگ» راه یابد. در عین حال سماواتی انسانی شریف و معتقد بود و به اصطلاح «بریده» نبود و هرگز نباید رفتاری با او می شد که او را به طرف پلیس سوق دهد. این بود که مجاهدین تمهیدبکری اندیشیدند. دو نفر از اعضای شاخص و کارکرده و مهم خود را مامور کردند که بیرون از «کمون بزرگ» با سماواتی زندگی و حشر و نشر کنند تا مبادا او از فرط تنهایی و بی اعتنایی رفیقانش و کارسازی های دشمن به دام پلیس سیاسی بیفتد. همچنین بود حکم احمد صبوری معروف به «احمد مائو» که با وجود این که مصاحبه کرده بود هرگز طرد نشد ولی به تمامی هم پذیرفته نشد. امابی گمان اصل برجذب هرچه بیشتر بود و نه وازَنِش و دفع. از سوی دیگر، حضور بیش از یک صد و پنجاه نفر در «کمون بزرگ» (شماری که هر دم بر آن افزوده می شد) چنان هِیْمَنِه و هیبتی به «کمون» می بخشید که پلیس سیاسی را سخت به وحشت می انداخت. وحدت نیروها در یک جمع واحد برای حکومت تحمل ناپذیر بود و پیدا بود که این وضع را تحمل نخواهد کرد، چنان که نکرد.
 
در میان زندانیانی که به هیچ گروهی تعلق نداشتند و عضو «کمون» هم بودند، یکی بسیار چشمگیر بود: حسین رضایی. حسین حتی از جهت رفتار شخصی هم با دیگران تفاوت داشت. اغلب با یک شورت کوتاه پیچازی (حالتی که ابداً در میان زندانیان مرسوم نبود)، سیگار به دست به حیاط می آمد و در محوطه قدم می زد. گاهی به ندرت با بعضی زندانیان، همچنان که به راه رفتن ادامه می داد، شوخی می کرد ولی هرگز ندیدم در قدم زدن با کسی همراه شود. همیشه تنها بود. حسین رضایی در سال 1349 به عنوان مترجم و عضو«کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی» از طرف «عفو بین الملل» همراه دکتر هِلدمن آلمانی برای رسیدگی به وضعیت حقوق بشر به ایران آمده بود ولی هنگام بازگشت به آلمان او را دستگیر کرده و سپس در «دادگاه» به ده سال زندان محکوم کرده بودند. نخستین بار با لفظ «خارجِ کشوری» در قصر شماره ی 3 آشنا شدم. در عرف آن روز زندان های سیاسی ایران «خارجِ کشوری» و «کنفدراسیونی» لفظ هایی کم وبیش اهانت آمیز بودند و تقریبا معادل لاابالی، بی مبالات در رفتارهای سیاسی، اهل حرف و گریزان از عمل، بار آمده در محیط دموکراتیک غرب و از این رو بسیار «پیاده» در رعایت امور امنیتی شمرده می شدند. گمان بر این بود که «خارجِ کشوری» فقط خوب ژست مبارزه می گیرد تا این که واقعا اهل مبارزه باشد. سر و صدای زاید می کند و حساسیت دشمن را برمی انگیزد، اما پای عمل که به میان بیاید پایِ کارنیست. بویی از مخفی کاری و کار مخفی نبرده است.  می بایست به «خارجِ کشوری» بی اعتماد بود مگر آن که عکس اش ثابت شود. داستان ها از طُرفه کاری های جهانگیررضوی («درویش امریکایی»)که همسر سرخ پوست داشت و در یکی از سفرهای شاه به خارجِ کشور هلیکوپتر کرایه کرده بود و از بالا بر سر شاه شاشیده بود نقل می کردند که برای ما که در عصر «معصومیت» و «حیوونکی بودن» به سر می بردیم بسیار شگفت آوربود. گروه «طوفان» و حسین رضایی نخستین «خارجِ کشوری» هایی بودند که می دیدم . حسین رضایی با این که «خارجِ کشوری» به شمار می رفت به سبب مقاومت درخشان اش دربرابر پیشنهادهای وسوسه انگیز حکومت و دربار و تحمل زندانی دراز مدت و انتقامی، و نیز رفتار و کردار انسانی اش بسیار مورد احترام همه بود. اما گروه «طوفان» چه به عنوان یک گروه و چه از جهت آحاد اعضایش ، در برابر شور و شرزگی فداییان، که اعضای اش در بیرون از زندان، یا هر روز در خیابان ها و پایگاه های چریکی کشته می شدند یا در میدان های اعدام تیرباران می شدند، چنان رنگ می باخت که برچسبِ «خارج کشوری» همان بود و محو شدن آن ها همان، خاصه که هنگام بازجویی و محاکمه نیز دلاوری خاصی از خود نشان نداده بودند.
 
هنوز چند ماهی از انتقال ما به عادل آباد شیراز نگذشته بودکه گروهی از زندانیان تبعیدی را از زندان «بد آب وهوا»ی برازجان به شیراز آوردند. در میان این زندانیان آدم پرشور و شرنگی بود که با همه ی «خارجِ کشوری»هایی که دیده بودم یک سر فرق داشت. بسیار خوش روحیه بود و خنده های بلندش گاه درسراسر راهرو دراز بند چهارمی پیچید. رضا بود و خنده­های از ته دلش.  اما در هرحال «خارجِ کشوری» بود و از نظر همه همان صفت ها در مورد او هم صدق می کرد. رضا ستوده، از اعضای «کنفدراسیون»، به بمبی متحرک می مانست. آرام و قرار نداشت و به قول فروغ «تن اش به پیله ی تنهایی اش نمی گنجید». از طرفداران پرشور و َشغَب مبارزه ی مسلحانه بود و آرزو داشت پس از آزادی از زندان هرچه زودتر به جنبش مسلحانه بپیوندد. در تندی رفتار و نفرت از حکومت و «ماجراجویی» فقط می توانم او را با عزیز سرمدی و یکی دو نفر دیگر مقایسه کنم. با این همه، چون «کنفدراسیونی» بود به دیده ی شک در او می نگریستند. رادیکالیسم او به محک هیچ تجربه ای نخورده بود. در ماجرای شورش زندان شیراز هم او بود که پیشنهاد کرد افسر نگهبان یا معاون رئیس زندان را به گروگان بگیریم و بچه ها همه ی اهتمام شان را به کار بستند تا رضا متوجه نشودکه دو-سه نفر از ابواب جمعی زندان در یکی از اتاق ها گیر افتاده اند، چون اگر رضا از قضیه بو می برد دیگر نمی شد اورا از خر شیطان پایین آورد، خاصه که فضای حین شورش و پس از آن بسیار ملتهب و شورانگیز بود و پیشنهاد رضا بی گمان طرفداران فراوان پیدا می کرد. تا جایی که می دانم رضا هرگز متوجه ماجرا نشد.
 
پس از آزادی از زندان هرگز رضا ستوده را ندیدم، حتی در دوره ی انقلاب که بیش و کم همه را می شد دید. سهراب معینی، از بچه های فدایی و رفیق هم زندانم در زندان شیراز، بعدها تعریف کرد که: “در نخستین روزهای سال 1360 همراه همسر و پسر کوچک ام سوار بر ماشین داشتیم از خیابان کریمخان به طرف میدان ولی عصر می رفتیم. پسرم در صندلی عقب داشت با مسلسلِ اسبابْ بازیِ پلاستیکی اش بازی می کرد. سر چهار راه حافظ، چراغ راهنمایی قرمز شد و ایستادیم. ناگهان شنیدم کسی می گوید:’پسر جان، حق است آن مسلسل را بابای بی غیرت ات به دست بگیرد، نه تو‘. برگشتم دیدم رضا ستوده است که در صندلی عقب اتوموبیلی نشسته و تا مرا دید، دستی تکان داد، خنده سر داد و چراغ سبز شد و در چشم به هم زدنی رفت”.
 
رضا ستوده در 1363 اعدام شد.
به نقل از
https://www.facebook.com/notes/1647291422174982/?pnref=Story