۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

فریبرز سنجری - داعش چه طبقه ای را نمایندگی می کند ؟



داعش چه طبقه ای را نمایندگی می کند ؟



عروج داعش  و اعلام خلافت اسلامی در بخش هائی از سوریه و عراق، بیانگر استفاده هر چه فزاینده تر امپریالیست ها و به ویژه امپریالیسم آمریکا از سلاح بنیاد گرائی اسلامی جهت پیشبرد سیاست های خود در خاورمیانه می باشد. بررسی روند هائی که به قدرت گیری داعش انجامید و سیاست هایی که این نیروی ضد مردمی به پیش می برد با وضوح تمام نشان می دهند که چگونه بنیاد گرائی اسلامی هم چون گذشته وسیله ای جهت گسترش سلطه امپریالیستی در منطقه و جهان شده است، واقعیتی که تا کنون با استناد به اسناد و مدارک  گوناگون بار ها از سوی چریکهای فدائی خلق به اثبات رسیده است.

به دنبال عروج داعش ، رسانه های امپریالیستی هم چون همیشه و در تقابل با آن چه در مقابل چشم مردم در حال روی دادن بوده و هست کوشیدند با خاک پاشیدن به چشم توده ها،  نقش آشکار امپریالیست ها در شکل گیری و هدایت تروریست های اسلامی را به حاشیه رانده و قدرت گیری داعش را به حساب توده ها و "باور ها" و "اعتقادات اسلامی" مردم منطقه بگذارند. با این فریبکاری آشکار ، وظیفه بزرگی در مقابل جنبش انقلابی مردم ما و کل منطقه قرار گرفت تا با تحلیل مشخص از شرایط و نشان دادن سیر رویدادها، دستان کثیف امپریالیسم را در دستکش سیاه اسلامی به کارگران و زحمتکشان نشان داده و با آگاه نمودن آن ها نسبت به توطئه های قدرت های امپریالیستی علیه توده ها، سدی در مقابل پیشرفت این سیاست ها ایجاد نمایند. برغم تلاش های قابل تقدیر نیرو های انقلابی و کمونیست ها و آزادیخواهان ، جهت پاسخ گوئی به این وظیفه، هم چون همیشه شاهد کوشش سازشکارانی بوده و هستیم که درست در تخالف با این وظیفه ، ایده ها و تحلیل های رسانه ها و اتاق های فکر قدرت های امپریالیستی را در لباس چپ و پوشش مارکسیستی اشاعه می دهند. برای نمونه با این که در این فاصله صدها مدرک و سند در رابطه با قدرت واقعی پشت سر داعش منتشر شده و ده ها گزارش در رابطه با آموزش و تسلیح این نیروی تروریستی با هدایت مستقیم دولت آمریکا به رسانه ها راه یافته و حتی در میان مردم کوچه و بازار هم از تنیدگی عروج داعش با سیاست های آمریکا صحبت می شود؛ باز هم شاهدیم که سازمان هائی همانند فدائیان – اقلیت در مقاله "انقلاب کارگری، راه نجات از بحران و بربریت" (نشریه کار شماره ۶۷۹) می نویسند که بسی "سطحی‌نگری" است که "تعرضات جدید ضدانقلابی ارتجاع اسلامی را در پول و سلاح قدرت‌های منطقه‌ای و امپریالیسم خلاصه کرد و امثال داعش را عروسکی در دست آن ها" ، قلمداد نمود.  و یا حزب کمونیست ایران (م-ل-م) در مقاله "دستانِ پشتِ شعلههای جنگ فرقهای و منافع مردم" (حقیقت شماره 68) مدعی می شود که: "در قدرت گیری «داعش» در عراق و رشد جهش  وار جریان  های بنیادگرایی اسلامی در منطقه، هیچ «توطئه» و طرح از پیش تعیین  شده  ای نقش تعیین  کننده نداشته است." و جهت کمرنگ کردن نقش امپریالیسم در این ماجرا می نویسد: "وضعیت فعلی نشان می‏دهد که هیچ یک از دولت  های منطقه و قدرت  های جهانی توان و قدرت سابق را برای کنترل اوضاع ندارند." (تاکید از نویسنده) و در ادامه برای این که بر واقعیت داعش به مثابه عامل آمریکا پرده بکشد تاکید می کند که: "اوضاع برای آمریکا بسیار خطرناک است... تقریباً کنترل فرآیندها را از دست داده است و هیچ اطمینانی به فرجام ماجرا ندارد. استیصالِ امپریالیسم آمریکا حتا وی را به  سوی اتحاد با جمهوری اسلامی می  راند. اما سرنوشت جمهوری اسلامی هم روشن نیست". 

 این ادعا های نادرست و غیر واقعی در شرایطی بیان می شود که کار رسوائی امپریالیسم آمریکا در علم کردن داعش و به راه انداختن جنگ به آن جا رسیده که روزی نیست که سند جدیدی مبنی بر نقش امپریالیسم آمریکا در شکل گیری داعش منتشر نشود و یا خود سردمداران این قدرت جهانی اعتراف نکنند که جنگی که به بهانه قدرت گیری داعش شکل گرفته به نفع اقتصاد بحران زده آن هاست. در همین رابطه است که جان کری وزیر خارجه آمریکا اجبارا اعتراف می کند: "باید در خاورمیانه درگیر باشیم و این به نفع اقتصاد ماست". (در سخنرانی در نشستی در مرکز سابان اندیشکده بروکینگز)

نیرو هائی که به دلیل ادعای طرفداری از سوسیالیسم، علی الاصول می بایست تحلیل ها و استدلالات رسانه های امپریالیستی را افشاء ساخته و با تکیه بر واقعیات نشان دهند که بر عکس تلاش رسانه ها و اتاق های فکر قدرت های امپریالیستی، باور ها و اعتقادات اسلامی مردم منطقه عامل اصلی عروج داعش نبوده بلکه منافع و مصالح قدرت های بزرگ و به خصوص امپریالیسم آمریکا چنین هیولائی را شکل داده و به جان مردم انداخته تا با بحران سازی و ایجاد "هرج ‌و‌مرج برنامه ریزی شده" سیاست های خود را در منطقه پیش ببرند، به جای افشای چهره امپریالیسم، علیه واقعیت لشکر کشی کرده و کمونیست ها و تحلیل های عینی و واقعی  آن ها را به سخره می گیرند.  در شرایطی که خود واقعیات، سیاستمداران آمریکائی را واداشته که اعتراف کنند که القاعده را دولت آمریکا شکل داده و بر کسی هم پوشیده نیست که داعش خود انشعابی از القاعده است که به خواست آمریکا با پول و اسلحه قطر و عربستان و ... ساخته شده و برای نمونه در سوریه چند سال به آشکاری خط آمریکا را پیش برده، باز هم، چنین نیرو هائی نقش امپریالیسم را  در این رویداد ها لاپوشانی کرده و به جای کمک به توده ها جهت این که فریب تبلیغات دروغین را نخورده و  بازیچه ای در دست امپریالیست ها نشوند عملا خاک به چشم مردم می پاشند.

روشن است زمانی که چنین تحلیل هائی موجودیت داعش را نه با سیاست های خالقین آن بلکه با مسلمان بودن مردم منطقه توجیه می کنند؛ زمانی که عنوان می کنند رواج اسلام که: "تمام ابزارهای انقیاد فکری و سرکوب مادی را حی و حاضر در خود نهفته دارد" (مقاله فوق الذکر در کار شماره ۶۷۹و "ریشه‌های عمیق و تاریخی" ، "خرافات مذهبی" در خاورمیانه عامل موجودیت داعش است، به طور منطقی به این جا هم می رسند که مدعی شوند: "در واقعیت، آن چه که بقاء و رشد دولت اسلامی داعش را تضمین کرده است و هیچ دولتی تاکنون قادر به مهار آن نبوده است، یک‌پایه توده‌ای متشکل از توده‌های فقیر، بیکار، ناآگاه، مأیوس، تحقیرشده و شکست‌خورده است که نظام سرمایه‌داری به نیازهای آن‌ها پاسخ نداده و اکنون تبدیل به سربازان داعش برای به‌اصطلاح پیکار در راه خدا و نجات اخروی شده‌اند" (1)(همان جا) اما چنین تحلیل های ایده آلیستی بطور منطقی با این پرسش مواجه می شوند که اگر عدم پاسخ گوئی نظام سرمایه داری "به نیاز های" ، "توده های فقیر" باعث آن شده که آن ها به سوی داعش کشانده شوند ، خود داعش  چگونه قرار است به این نیاز ها  پاسخ دهد تا این توده های  فقیر هم چنان پشتیبانش باقی بمانند؟  مگر نه این که داعش هر جا که پا گذارده کاری به غیر از  غارت و قتل عام و به صلیب کشیدن و دست و پا قطع کردن و مجازات و به بردگی گرفتن زنان همین "توده های فقیر" و نمایش آن به کمک رسانه های غرب برای رعب افکنی انجام نداده؟  تازه آیا با عروج داعش "نظام سرمایه داری" در قلمرو آن محو گشته و یا داعش هم با هر تحلیلی بالاخره همین نظام را نمایندگی می کند؟  از سوی دیگر  منابع مالی لازم برای پاسخ گوئی به نیاز های توده ها از کجا قرار است تامین شوند ؟ آیا با خمس و ذکات پیکار جویان "در راه خدا" که برای "نجات اخروی" بپاخاسته اند قرار است این منابع تامین شوند و یا با کمک های مالی توده های فقیری که درست به دلیل فقرشان ادعا شد به سوی داعش روان شده اند و به همین دلیل هم چیزی ندارند که در طبق اخلاص بگذارند!  به امید این که پاسخ این نباشد که با فروش نفتی که در قلمرو اشغال شده به دست داعش افتاده است. چون بر کسی پوشیده نیست که نفت را نمی شود مثل کالاهای دیگر قاچاق کرد ، و برای فروش آن - البته در مقیاس بزرگ - الزاما باید از طریق ترکیه و یا اقلیم کُردستان بفروش برسد که یکی رسما جزء ائتلاف ساخته شده توسط آمریکا می باشد (که اگر واقعا دشمن داعش بود به این وسیله منبع مالی برای او تامین نمی کرد) و دیگری هم بدون چراغ سبز غرب چنین امکانی را فراهم نمی کند.  و یا شاید هم گفته شود که با کمک های مالی قطر و عربستان - که اتفاقا هر دو جزء ائتلاف ضد داعش به رهبری آمریکا می باشند! بهتر است در این زمینه بیشتر پیش نرویم ، چون چنین تحلیل هائی و چنین تحلیل گرانی پاسخی برای این سئوالات در چنته خود ندارند.

از سوی دیگر اساسا دولت داعش بر روی چه مناسبات تولیدی بنیان گذاشته شده که به آن امکان می دهد به نیاز هائی که نظام سرمایه داری پاسخ نداده و قادر به پاسخ به آن ها هم نیست ، پاسخ داده و چنین "پایه توده ای" وسیعی را برای خود به وجود آورده و از آن ها سرباز گیری کند؟ و مهمتر این که بالاخره دولت اسلامی چه طبقه و یا طبقاتی را نمایندگی می کند که منافع آن ها چنین جنگی را توجیه می کند؟  و به این دولت امکان می دهد که در شرایط جنگی و در اوضاع و احوالی که به اصطلاح با نزدیک به 60 کشور در حال جنگ می باشد پاسخگوی نیاز های "پایه توده ای" خود باشد !؟

حال که بحث به جنگ رسید لازم است به این امر هم توجه نمود که این نیرو ها در تحلیل هایشان (درست با تکرار تحلیل های خالقان داعش و منادیان جنگ برای نابودی آن) تاکید دارند که جنگ با داعش جنگی طولانی خواهد بود.  اما بنیان های اقتصادی ای که این جنگ طولانی از سوی داعش را ممکن می سازد را روشن نمی کنند.  آیا طبقه حاکمه در قلمرو خلافت اسلامی - که البته این نیرو ها تاکنون به طور روشن نگفته اند که چه طبقه ای می باشد - تنها در راه خدا و "شهادت"می جنگد یا دنبال منافع اقتصادی هم می باشد؟  وقتی که وزیر سابق دفاع آمریکا اعلام می کند که جنگ با داعش جنگی طولانی خواهد بود برای آن هائی که عروج داعش را با مصالح سیاست آمریکا در منطقه توضیح می دهند روشن است که منظور از این سخن چیست. به واقع با این موضع آن ها اعلام می کنند که قصد تداوم ناآرامی در منطقه را به مدت طولانی در برنامه خود قرار داده اند. اما تحلیل گرانی که داعش را نیروئی وابسته ارزیابی نمی کنند و تاکید دارند که  "عروسکی در دست" امپریالیست ها نمی باشد، بر اساس چه دلایلی جنگ در خاورمیانه را طولانی مدت ارزیابی می کنند؟  بالاخره رهبران داعش هر چقدر هم بنیاد گرا و در پی تصاحب بهشت در آسمان باشند ، می فهمند که یک جنگ طولانی در روی زمین به الزاماتی نیاز دارد که اگر به آن ها پاسخ ندهند "پایه توده ای" ادعائی خود را از دست داده و قدرت سربازگیری را از دست می دهند. سئوال این است که از نظر چنین تحلیل گرانی که ادعا می کنند تحلیل هایشان خیلی هم "عمیق" است، رهبران داعش چگونه می خواهند و می توانند یک جنگ دراز مدت را پیش ببرند و یا واقعیت این است که این سرباز گیری بر عکس نظر آن ها نه از به اصطلاح "پایه توده ای" ادعائی بلکه از طرق دیگری انجام می شود! (2)

همه تناقضات بر شمرده در فوق ، نتیجه این واقعیت می باشند که چنین تحلیل گرانی قادر به دیدن روندهای واقعی و عینی شکل دهنده رویداد های جاری نبوده و با تاثیر گیری از ایده هائی که رسانه های امپریالیستی پخش می کنند می خواهند رویدادهای منطقه را با مذهب و باور های دینی مردم منطقه توضیح دهند. درست است که داعش پرچم اسلام را برافراشته و به قول "ابو ستار" مسئول استخدام نیروهای داعش در ترکیه (در مصاحبه با خبرنگار اشپیگل) می خواهد "تمام زمین فقط الله را عبادت كنند" و حتی به نام اسلام سر می برد و مدعی حکومت الله در روی زمین می باشد اما بر همگان روشن است که با اسلام اسلام کردن های مشتی بنیادگرای ریش رها کرده ، تجهیزات نظامی و دیگر نیازهای جنگ از آسمان نازل نمی شوند و اگر قدرت های امپریالیستی و منابع مالی آن ها و سلاح های آن ها نبود چنین نیروئی حتی امکان نمی یافت که از دایره محدود یک گروه کوچک نامربوط فراتر رود.

با توجه به این واقعیت همه نیرو ها و  کسانی که بنیادگرائی اسلامی و گروه هائی هم چون داعش را صرفا با ادعاهایش یعنی اسلام و خصوصیات این دین بررسی و تحلیل می کنند و نقش امپریالیسم را در شکل گیری و هدایت این جریان نمی بینند و یا اخیراً می کوشند صرفا به آن اشاره کنند بدون آن که این واقعیت را در تحلیل خود به حساب آورند، قادر به ارائه تحلیلی عینی و طبقاتی منطبق با واقعیت از این پدیده نمی شوند.  آن ها در واقع با چنین "سطحی" نگری هایی، منافع اقتصادی و سیاست یک طبقه مشخص یعنی بورژوازی امپریالیستی را در پشت ریش و ردای داعشیان مخفی می کنند.

اگر بر ژورنالیست هائی که با دیدن فضای عمومی رسانه ها به همین روش به تحلیل داعش و بنیاد گرائی اسلامی می پردازند ، حرجی نباشد ، بر کسانی که مدعی باور به مبارزه طبقاتی و تحلیل علمی از این مبارزه ، آن هم از موضع کارگران می باشند چنین روشی خطای نابخشودنی است.

این نیرو ها در هر رابطه ای به جا و بی جا از طبقات و مبارزه طبقاتی نام می برند اما به بنیاد گرائی اسلامی که می رسند یادشان می رود روشن کنند که بالاخره نیرو های بنیاد گرا و در این جا  داعش ، نماینده چه طبقه ای می باشند! بالاخره آن "توده‌های فقیر، بیکار، ناآگاه، مأیوس، تحقیر شده و شکست ‌خورده" که "پایه توده‌ای" داعش را تشکیل می دهند هم چون هر مردم دیگری به اقشار و طبقات مختلف تقسیم می شوند که داعش، بنا به تحلیل های فوق الذکر با شعار ها و برنامه هایش توانسته نظر آن ها را به خود جلب کرده و آرمان های آن ها را منعکس نماید؛ اما در این صورت هم باز باید روشن نمود که خود داعش چه طبقه ای را نمایندگی می کند، و آن طبقه که داعش در عراق و سوریه آن را نمایندگی می کند چه تضادی با طبقات حاکمه داشته که برای حل آن به جنگ متوسل شده است؟  مطالعه تحلیل های پیش گفته اما نشان می دهد که تحلیل گران مورد اشاره ما تنها مایلند همه مسائل را با اسلام و سُنی بودن داعش و ادعاهای خود این جریان توضیح دهند و کاری به تحلیل طبقاتی ندارند. آن هم در شرایطی که بخش بزرگی از قربانیان جنایت و آدمکُشی های داعش همین "مسلمانان" و "سُنی ها" هستند؛ و اگر این گونه تحلیل گران، واقعا پیرو تحلیل طبقاتی بودند آن گاه باید روشن می کردند که بالاخره بنیاد گرائی اسلامی که در خیلی از کشور های خاورمیانه و شمال افریقا – و نه تنها صرفا در این مناطق - هم اکنون در صحنه سیاسی فعال است و در همه جا علی الظاهر با امپریالیسم و آمریکا در جنگ است، این جنگ را از زاویه منافع چه طبقه ای پیش می برد؟  آیا این جنگ را از زاویه منافع بخشی از بورژوازی این کشور ها پیش می برد و یا پرچم خرده بورژوازی سرکوب شده این جوامع را برافراشته و مطالبات و آرمان های آن ها را نمایندگی می کند؟ از طبقه کارگر نام نمی بریم چون فرضمان این است که چنین تحلیل گرانی چون ظاهرا خود را طرفدار طبقه کارگر می دانند جرات نمی کنند داعش را نماینده کارگران جا بزنند.  اگر تحلیل گران ما زحمت روشن کردن این امر را به خود می دادند ، آنگاه اپورتونیسم خود را هر چه بیشتر به نمایش می گذاشتند.  چرا راه دور برویم؟ مگر یکی از اولین اشکال بنیاد گرائی اسلامی در کشور خود ما رشد نکرده و به قدرت نرسیده است؟ و اگر مردم ما تجربه 35 سال سلطه داعشیان را با خود حمل می کنند ، پس به راحتی می توان با رجوع به این تجربه فهمید که بنیاد گرائی اسلامی در مجموع در کجا ایستاده و آبشخور اش در کجاست! به خصوص فراموش نکرده ایم که با قدرت گیری داعشیان "شیعه" در ایران خیلی از نیرو های سیاسی درست مثل امروز که در رابطه با داعشِ "سُنی" به بیراهه می روند ، در رابطه با ماهیت خمینی و جمهوری اسلامی اش به مردم آدرس غلط می دادند. هرچند تفاوت های غیر قابل انکاری در این دو مورد وجود دارند ولی از آن جا که اکثر تحلیل گرانی که مورد نظر این نوشته هستند خود ، شکل گیری جمهوری اسلامی را تجربه کرده اند ، مراجعه به این تجربه برای درک بهتر داعش بی فایده نیست.

نگاهی به اسناد منتشر شده از کنفرانس گوادالوپ و شیوه به قدرت رسیدن دار و دسته خمینی و شروطی که این دارو دسته در مذاکره با آمریکا برای رسیدن به قدرت پذیرفتند و مهمتر از آن عملکرد تا کنونی آن ها در طول بیش از سه دهه، گواهی است بر این واقعیت که خمینی و دار و دسته اش با نظر و پشتیبانی امپریالیست ها و به خصوص امپریالیسم آمریکا به قدرت رسیدند تا با براه انداختن هیاهوهای ضد امپریالیستی و ضد آمریکائی انقلاب مردم را سرکوب و نظام سرمایه داری وابسته به امپریالیسم و سلطه امپریالیست ها را در ایران حفظ نمایند. تاریخ نشان داد که آن ها در عمل به همه تعهدات خود در مذاکره با امپریالیست ها "بی چون و چرا" عمل کرده و در همه جا یار و مددکار امپریالیسم بودند. این واقعیتی است که تحلیل های اپورتونیستی مبنی بر این که جمهوری اسلامی "نوکر بی‌چون ‌و چرای امپریالیسم" (مقاله اقلیت در کار شماره ۶۷۹)  نمی باشد تغییری در آن ایجاد نمی کند. 

بنابراین چه تجربه جمهوری اسلامی به مثابه بنیاد گرائی اسلامی ای که به قدرت دولتی دست یافت و چه تجربه بنیاد گرائی اسلامی در افغانستان که دست در دست سازمان های جاسوسی آمریکا ، سیاست های این قدرت را پیش می بردند و چه هزاران سند و مدرکی که در رابطه با دستان پشت سر القاعده تا کنون منتشر شده است ، همگی برای کسانی که چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشند نشان می دهند که جریان "بنیاد گرائی اسلامی" در تمام اشکالش ابزاری در دست امپریالیسم و بزرگترین سرمایه داران جهانی بوده است. با توجه به این واقعیت که خود داعش هم از دل القاعده بیرون آمده و نیرو هایش به وسیله افسران آمریکائی آموزش دیده و با کمک "نور چشمی" های آمریکا در منطقه تجهیز شده است.  واقعیت نقش این نور چشمی ها در پرورش و رشد داعش آن چنان افشاء شده است که حتی جو بایدن معاون رئیس جمهور آمریکا برای لاپوشانی نقش دولت خود در این رابطه در دانشگاه هاروارد گفت: "بزرگ‌ترین مشکل ایالات متحده در مبارزه با اسلام‌گرایان، هم‌پیمانان این کشور هستند. ترکیه، عربستان سعودی و امارات متحده عرب شورشیان رادیکال سوری را مجهز به سلاح کرده و کمک مالی به آن‌ها رسانده اند".  این واقعیات همه نشان می دهد که بنیاد گرائی اسلامی و داعش جریانی ست که امپریالیسم ساخته است و به خاطر پیشبرد سیاست های امپریالیسم خلق شده است؛ و این جریان وابسته ، در عمل در حال پیشبرد آن سیاست ها است.  هر تحلیلی جز این ، غیر واقعی و نتیجه ای جز خاک پاشیدن به چشم کارگران و توده های ستمدیده در بر نخواهد داشت.

آذر 1393

به نقل از : پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران
شماره 186 ، آذر ماه 1393


زیر نویس ها:
(1) نویسنده مطلب مزبور در هیچ کجای مقاله خود روشن نمی کند که بر مبنای چه اسنادی به این نتیجه رسیده است که داعش از یک "‌پایه توده‌ای متشکل از توده‌های فقیر" بر خوردار می باشد. اگر چنین تحلیل گرانی واقعیات عینی را مبنای تحلیل خود قرار می دادند و نه تمایلات ذهنی شان  آن گاه به راحتی می توانستند ببینند که نیرو های داعش جنایتکار به هر کجا که وارد شدند و یا می شوند مردم دسته دسته آن منطقه را تخلیه می کنند. برای نمونه بر اساس برخی گزارشات با حمله داعش به موصل نزدیک به نیمی از مردم ، شهر را تخلیه کردند.  البته مردمی هم که اجبارا در شهر مانده و نخواستند و یا نتوانستند شهر را ترک کنند را نمی توان "پایه" داعش قلمداد نمود. برای نمونه به گزارش پایگاه خبری شبکه العالم، بعد از اعلام خلیفه بودن رهبر داعش، "داعش کسانی را که در نماز جمعه و مراسم بیعت شرکت نکرده بودند، با 50 ضربه شلاق مجازات کرد". به همین دلیل هم چنین ادعائی با هیچ واقعیتی انطباق ندارد. و اساسا  قدرت گیری داعش با موج بزرگی از آوارگی و پناهندگی مردم منطقه توام بوده که چند میلیون نفر را شامل می شود.

(2) به گزارش روزنامه واشنگتن پست "هر ماه به طور متوسط و به طور مداوم حدود هزار جهاد گرای خارجی برای پیوستن به گروه های افراطی اسلامی وارد خاک سوریه و عراق" می شوند.  جالب است که به گزارش خبرگزاری "نیووستی" یکی از همین "جهاد گران" به دلیل این که داعش، حقوقش را پرداخت نکرده بود ، داعش را رها کرده و توسط نیرو های امنیتی ترکیه دستگیر شده است. این شخص که گفته می شود برای داعش 55 نفر را کشته است بعدا به هندوستان تحویل داده شد!


۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

امپریالیسم آمریکا و سازمان مخوف شکنجه و آدم کشی سی آی ای!

صبا راهی




رابرت فیسک( 1): " او، حسنین هیکل روزنامه نگار مصری بود که برای اولین بار نوشت چگونه سی آی ای فیلم شکنجه کردن یک زن توسط پلیس مخفی(ساواک)  شاه برای به حرف درآوردن او را دست به دست بین پلیس مخفی سایر کشورها می گرداند تا آنها یاد بگیرند که چگونه یک زندانی زن را با اعمال اینگونه  شکنجه ها وادار به حرف زدن کنند."
مبارزین راه رهایی از سلطه امپریالیسم، با شناخت علمی که از ماهیت امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله از سرمایه داری دارند از ماشین دولتی سرکوب و سلطه گسترانه آن مانند سازمان مخوب سی آی ای نیز بخوبی آگاهند. سی آی ای یی که طراح کودتاها، تغییر رژیم ها و "انقلابات مخملی" در سراسر دنیا میباشد.

برای افرادی که به قولی رفیق ارجمندی "خود کمونیست" نامیده هستند، برای شیرفهم شدن شان بهتر است که از واژه ی "دلبخواه" شان "غرب" استفاده شود، تا بار دیگر ماهیت مکارانه و ضدکارگری آنها برملا شود! چرا ضدکارگری؟ برای اینکه کمونیست های واقعی برای آگاهی هر چه بیشتر کارگران و زحمتکشان نسبت به مسائل مهم سیاسی موضع گیری دارند تا ماهیت دشمنانشان را بیشتر برجسته سازند. این عده که کیلویی از "اسلام سیاسی" می نویسند، که معلوم نیست، که فردای سرنگونی "اسلام سیاسی" در ایران چه موضوع دیگری برای نوشتن دارند، کمپین بر علیه "شکنجه و اعدام" براه میداندازند و عکس نیم قد، اسم و تلفن و آدرس ایمیل و آدرس سایت و غیره را نیز پای آن میاندازند، هرگز دیده نشده که از شکنجه های سی آی ای، یا موساد صهیونیست ها حرفی به میان بیاورند، گویی که فقط در "اسلام سیاسی" در ایران شکنجه و اعدام و سر به نیست کردن زندانیان سیاسی مطرح است! یا که ... اینها از اینکه عده ای معتقد به "اسلام سیاسی" در گوانتاموبی و زندانهای سیار سی آی ای در جاهای مختلف شکنجه میشوند ککشان هم نمیگزد تازه خوشحال هم هستند! اگر اینطور نبود خب یک اطلاعیه هم بر علیه شکنجه ها و سر به نیست کردن افراد توسط سی آی ای و موساد صادر میکردند. سی آی ای مخوف قلدر که هیچ، اسرائیل صهونیست که حتی فلسطینان مشکوک به "ترویست" را بی هیچ دادگاهی به رگبار می بندد درست مثل همتای "اسلام سیاسی" اش در ایران! پس چرا این افراد که برخی شان خود را "زندان" رفته هم جا میزنند و امروز هم شده اند " رئیس کمیته لغو اعدام" حرفی درباره "غرب مدرن و متمدن" و ماشین شکنجه و آدم کشی و آدم ربایی آن چیزی نمی گویند؟

در کنار این دسته رژیم "اسلام سیاسی" در ایران هم شکنجه گری سی آی ای را محکوم نکرد، خب چرا بکند؟ خودش آنقدر جنایتکار است که سی آی ای مخوف نیاز نداشت وقتی آنرا بر قدرت نشاند تعلیم دهد، تازه ساواکی های تعلیم دیده موساد و سی آی ای هم به استخدام آن درآمده بودند و شکنجه گران جدید را تعلیم میدادند.

 فقط ملاحظه بفرمایید چه کسانی با این قبیل خبرها هیچ موضع گیری ندارند! هم "اسلام سیاسی" ها و هم "خود کمونیست های کیلویی نویس" از همه رقم!

ولی، چه کسی دست به "افشا"ی شکنجه گری های سی آی ای کرده است؟ و چه کسانی در خود آمریکا آنرا محکوم کرده اند؟

جریان "انتخابات" در ایران را که بخاطر داریم! میرحسینی ها دست به افشای احمدی نژادی ها زده بودند!جانی هایی که هر دو دستشان به خون زندانیان سیاسی دهه شصت تا شانه شان آغشته است!  و از همه مضحک تر این بود که میرحسین موسوی یکی از جلادان زندانیان سیاسی دهه شصت می گفت: "جمهوری اسلامی دوران طلایی امام نه یک کلمه کمتر و بیشتر"! یعنی توهین به شعور مردم از این بیشتر محال است! اما جریان افشاگری سنای آمریکا هم عین حکایت همان "افشاگری" های جناح های جانی رژیم جنایت زای اسلامی وابسته به "غرب" است!

حالا چرا سطر اول این نوشته با نقل قولی از رابرت فیسک روزنامه نگار انگلیسی شروع شد، در مقاله ای که ایشان در برخورد به شکنجه های سی آی ای داشته است برای اینکه رذالت بی حد و اندازه سی آی ای در تعلیم دادن شکنجه گران را به نمایش بگذارد از حسنین هیکل روزنامه نگار مصری نقل قول آورده است! این دو، رابرت فیسک و حسنین هیکل روزنامه نگار هستند، هر دو مویی در این راه حسابی سفید کرده اند، هر دو آنقدر که در جنگ ها بوده اند در "ضیافت ها" نبوده اند، رابرت فیسک بیش از هر روزنامه نگاری انگلیسی در مورد جنایات اسرائیل جانی زاده در حق فلسطینان، در رابطه با عراق و افغانستان نوشته و می نویسد، اما شما کدام از روزنامه نگاران باصطلاح "معروف" ایران را دیده اید که این جنایات، شکنجه گری های مخوف سی آی و موساد را افشا یا احیانأ محکوم کند یا قلمشان را بچرخانند و در اینباره بنویسد؟ آیا این دسته از روزنامه نگاران "دشمن مردم " ایران نیستند؟ به عبارتی واضح تر دشمن کارگران و زحمتکشان و محرومان ایران نبوده و نیستند؟

در ایران در حال حاضر دو نسل با مستندات خود از شکنجه های مخوف ساواک شاه جلاد و واوامای خمینی جلاد نوشته اند، با خود فکر میکنم آیا رذل تر از شکنجه گر و توابین همکار شکنجه گر هم پیدا میشود؟ آنهم شکنجه گران "ایرانی" که شکنجه هایشان دست به دست برای تعلیم سایر شکنجه گران توسط سی ای ای، ارباب شان میچرخد؟ گفتم همکار شکنجه گر، یادم آمد که برخی از آن خود کمونیست نامیده ها نوشته های یک تواب همکار شکنجه گر را در سایت هایشان مثل نقل و نبات منتشر میکنند، و یکی از آنها هم که خود زندانی بوده با "شهامت" تهوع آوری وکیل مدافع این گونه افراد شد.

این قلم با هر نوع شکنجه، تاکید میکنم با هر نوع اعمال شکنجه چه روحی چه جسمی مخالف است! اما با مجازات مرگ برای سردمداران رژیم اسلامی وابسته به امپریالیسم که بهترین فرزندان ایران را بخاطر عقایدشان شکنجه و اعدام کردند موافق است ، منتهی نه با چوبه دار بلکه با گیوتین!

هیچکس نباید به خاطر عقایدش شکنجه و کشته شود!

ااگر فرصت شد نوشته رابرت فیسک را در لینک زیر بخوانید استفاده از نوشته و نقل او به معنی تایید دیدگاه های سیاسی این روزنامه نگار نیست اگر چه نسبت به سایر روزنامه نگاران مسئولیت های انسانی اش( همان وجدان) اغلب بر مسئولیت حرفه اش غلبه میکند.
( 1)

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

پنتاگون و داعش



بازنویسی بیانیه ماموریتی وزارت دفاع آمریکا - پنتاگون و ظهور دولت اسلامی عراق و شام – داعش

محسن نوربخش

این روز ها در همه رسانه های کشور های مختلف صحبت از جنایات وحشیانی به نام داعش هست.  کسانی که به راحتی اعدام های دسته جمعی صحرائی می کنند، زنان را به بردگی می گیرند ، بیرحمانه سر می برند و سر های بریده شده قربانیان خود را به وحشیانه ترین وجهی به نمایش عموم می گذارند.   هم چنین به دنبال ظهور داعش ، شاهد هستیم که همه رسانه های امپریالیستی در تلاش اند تا هویت ویژه ای به این پدیده نو ظهور داده و این نیرو را به عنوان دشمن اصلی بشریت به افکار عمومی معرفی کنند.  برای درک چرائی شکل گیری و رشد داعش و ماهیت آن و دست هائی که پشت سر آن می باشند ، لازم است کمی به عقب برگردیم.

بعد از پایان جنگ دوم جهانی و آغاز "جنگ سرد" در سال 1947 ، امپریالیسم آمریکا به بهانه جلوگیری از اشاعه "کمونیسم" و دفع خطر "سرخ" ، هر ساله میلیارد ها دلار خرج ارتش عریض و طویل خود می کرد و تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 ، با تجاوز به خاک کُره ، ویتنام ، لائوس و کامبوج... و ده ها جنگ دیگر و با ریختن هزار ها تُن بمب بر سر مردم آن مناطق ، کارخانه های اسلحه سازی و صنایع وابسته به آن کمپانی ها را برای سال های سال غرق در سود های کلان می نمود.  اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی که تا آن زمان از طرف امپریالیست ها به عنوان سمبل یک کشور "کمونیستی" تبلیغ می شد و زمانی که با ارزیابی جدید امپریالیسم آمریکا ، روسیه نه به عنوان دشمن بلکه به عنوان یک رقیب به جرگه آن ها پیوست ، شهرک پنتاگون به "دشمن شماره یک" دیگری نیاز داشت تا بودجه های رسمی و علنی سالانه خود را که تنها در سال گذشته ، یعنی در سال 2013 ، بیش از 716 میلیارد دلار بوده است را توجیه کند. این دشمن جدید بنیادگرائی اسلامی بود.  به خصوص که آمریکائی ها در اواخر دهه هفتاد میلادی و آغاز دهه هشتاد ، یعنی قبل از سقوط شوروی با مسلح کردن مجاهدین اسلامی و دسته های گوناگون اسلام گرایان در پاکستان و افغانستان ، آن ها را برای مبارزه با شوروی پرورش داده و مسلح کرده بودند.

برای این که نام این دشمن جدید در افکار عمومی جا بیفتد و توجیه جنگ ها و لشکر کشی های بعدی برای امپریالیسم آمریکا امکان پذیر گردد ، به رویداد بزرگی چون حادثه یازدهم سپتامبر 2001 نیاز بود که در طی آن دو آسمانخراش "مرکز تجارت جهانی" و چهار ساختمان هم جوار آن ها ، هم زمان از بین رفتند و به این بهانه به دولت آمریکا امکان داده شد تا جنگ با "تروریسم جهانی" و مبارزه با بنیادگرائی اسلامی را در صدر اهداف پنتاگون قرار دهد.  به دنبال این رویداد دولت بوش و امپریالیسم آمریکا ، اُسامه بن لادن را "مسئول" حادثه یازدهم سپتامبر معرفی کرده و در تاریخ هفتم اکتبر همان سال ، یعنی بعد از گذشت کمتر از یک ماه از وقوع آن حادثه ، به بهانه دستگیری او به افغانستان لشکر کشی کرد و با سرنگونی دولت دست نشانده  طالبان، ضمن حضور نظامی مستقیم در این کشور به تدریج دولت حامد کرزای را شکل داد تا ضمن پیشبرد سیاست های استراتژیک خود در افغانستان و منطقه ، هم چنین شرایط را برای غارت هر چه بیشتر منابع زیرزمینی افغانستان که شامل معادن مواد فلزی کمیاب از قبیل لی تیوم ، نیوبیوم ، مولیب دنوم (که در ساختن قطعات کامپیوتر از آن فلزات استفاده می شود) ، کُبالت ، آهن ، طلا ، مس و سنگ های با ارزشی مثل زمرد ، یاقوت و فیروزه می باشد، فراهم سازد.  منابعی که ارزش آن ها تا بیش از یک تریلیون دلار ارزیابی شده اند.  روشن است که سلطه بر افغانستان شرایط را برای استفاده از منابع زغال سنگ ، گاز طبیعی و نفت سرشار آن ناحیه نیز تسهیل می کند.

اگر چه لشکر کشی به افغانستان منجر به دستگیری اُسامه بن لادن نشد اما بر آتش بحرانی دمید که امپریالیسم آمریکا برای پیشبرد سیاست های خود که حالا تحت عنوان جنگ بی پایان با تروریسم و بنیادگرائی اسلامی آن ها را تعریف می کرد ، به آن نیاز داشت.  یک سال و نیم بعد از حمله به افغانستان ، امپریالیسم آمریکا به رهبری بوش، این بار به بهانه وجود "سلاح های کشتار جمعی" و "ارتباط دولت عراق با القاعده و اُسامه بن لادن" ، ولی در واقع برای پیشبرد سیاست آمریکا در قرن بیست و یکم و تحکیم سروری این کشور بر جهان و به حاشیه راندن رقبائی مثل روسیه ، فرانسه و آلمان و هم چنین دستیابی به سهم هر چه بیشتر از منابع نفتی و گازی عراق برای خود ، در نوزدهم مارچ سال 2003 به عراق حمله کرد و رژیم دیکتاتوری صدام را در یک جنگ بیست و یک روزه از میان برداشت و چندی بعد هم ، دولت دست نشانده ای را بر سر کار آورد. جرج بوش در اول ماه مه همان سال ، یعنی فقط دو - سه ماه پس از شروع جنگ ، بر روی عرشه ناو هواپیمابر "یو اس اس آبراهام لینکلن" رفت و در زیر یک بنر بزرگ که بر روی آن نوشته شده بود "ماموریت به اتمام رسید" ، اعلام کرد که بخش اعظم جنگ در عراق به پایان خود نزدیک شده است. ادعائی که خیلی زود با درخواست پنتاگون مبنی بر افزایش شمار سربازان آمریکائی در عراق نادرستی اش در مقابل چشم همگان قرار گرفت.  تنها در سال 2007 ، یعنی چهار سال بعد ، پنتاگون خواهان اعزام سی هزار سرباز تازه نفس دیگر شد تا بتواند کنترل شهر های دیگر عراق هم چون فلوجه ، رمادی و حدیثه در ناحیه انبار را به دست بیاورد.  با رجوع به این واقعیات ، این حقیقت آشکار می شود که اگر چه جنگ در افغانستان و در عراق ، هر کدام به شکلی با دستاویز مبارزه با تروریسم و بنیادگرائی اسلامی توجیه شده اند ، اما در عمل باعث تقویت و گسترش آن پدیده ها گشته اند.

البته آمار دقیقی از کلّ تعداد کشته شده گان مردم افغانستان و عراق در دست نیست ، ولی از شروع اشغال عراق توسط ارتش آمریکا در سال 2003 تا خروج آن در سال 2012 ، یعنی برای مدت نُه سال ، در تخمین محافظه کارانه ای که زده شده است ، آمار کشته شده گان در عراق بین ششصد - تا هفتصد هزار نفر اعلام شده است.  چه بسا تعداد واقعی حتی بیشتر از یک میلیون نفر زن و مرد و کودک باشد که جان خود را در برنامه های جنگ طلبانه گروه چِینی – رامزفیلد از دست دادند.  آمار سربازان آمریکائی ای که در جنگ عراق کشته شده اند تا به حال 4493 نفر بوده است. این رقم در افغانستان 2350 نفر می باشد.  اگر چه پنتاگون تعداد دقیق سربازان زخمی شده در جنگ های افغانستان و عراق را مخفی نگاه می دارد، ولی سایت اینترنتی وزارت دفاع آمریکا این تعداد را بیش از پنجاه و دو هزار نفر اعلام کرده است.   

در سی و یکم مارچ 2004 ، وقتی که چهار سرباز قراردادی کمپانی "بلک واتر" در شهر فلوجه کشته شده و اجساد سوخته شده آن ها به دار آویخته شدند ، بوش در انتقام از این کار ، به تفنگداران دریائی آمریکا دستور قتل عام مردم فلوجه و سوزاندن پوست و گوشت زنده زنده آن ها با مواد شیمیائی فسفر سفید را داد.  گلوله های اورانیوم تُهی شده ای که ساختمان های شهر فلوجه را با خاک یکسان کردند برای چندین نسل ، سرطان زا بوده و باعث ناهنجاری های باروری و زایمانی و ناقص به دنیا آمدن نوزادان در میان مردم فلوجه و سایر شهر های عراق شده است.

اما در جنگ بی پایان با تروریسم جهانی و به اصطلاح "مبارزه" با طرفداران القاعده و باقی مانده های طالبان در افغانستان از یک طرف و "جنگ" با به اصطلاح "شورشیان" عراقی که بیشتر آن ها از بعثی های باقی مانده از ارتش شکست خورده صدام حسین و عمدتا سُنی مذهب هستند ، از طرف دیگر ، برای پنتاگون و ماشین ارتشی آمریکا ، یک معضل "ماهوی" ایجاد کرد.  چرا که آن ها ادعای جنگ با تروریسم بنیادگرائی اسلامی را در صدر اهداف خود قرار دادند ولی عملا نمی توانستند با تانک های برادلی و آبرامز و موشک های تاماهاوک ، ساخت کارخانه های مک دانلد داگلاس ، رِی تیان و جنرال داینامیکس که برای جنگ های متعارف ساخته می شوند ، به جنگ با به اصطلاح "تروریست" های غیر نظامی بمب سازی که در میان جمعیت شهر ها و ساکنین آن کشور ها زندگی می کنند ، بروند.  البته در این راستا ، نقش درُون ها یا هواپیما های بی سرنشین در کشتار مردم بی گناهی که در همسایگی فرد به خصوصی زندگی می کردند ، با بمب هائی که با لیزر هدایت می شوند ، بالا گرفت.  اما به زعم پنتاگونی ها ، برای نابودی "تروریست" های ناشناس و به دنبال آن ها در به در ، در پستو ها و زیرزمین های خانه های گِلی دهکده ها و روستا های دور افتاده افغانستان و عراق گشتن ، با نقش و ساختار ارتش آمریکا که بر مبنای جنگ با توپ و تانک و هواپیما های بمب افکن برای جنگ های متداول و متعارف با دشمنی که مجهز به وسائلی مشابه تجهیزات خودشان می باشد ، ساخته و پرداخته شده است ، همخوانی ندارد.

با لشکر کشی امپریالیست ها به افغانستان ، جنگی که تا هنوز هم ادامه دارد ، آن ها با مقابله نظامی با طالبان که دارای ارتش منسجمی بوده باشد ، روبرو نبوده و نیستند و هم چنین سقوط سریع بیست و یک روزه ای ارتش به اصطلاح منسجم عراق با گارد ریاست جمهوری صدام حسین هم اگر به کنار گذاشته شود ، رشد تاکتیک های مبارزاتی پارتیزانی این به اصطلاح "شورشیان" و "تروریست ها" در افغانستان و عراق (که به خاطر عدم واژه مناسب تری برای تعریف ماهیت واقعی آن ها ، در این نوشته از آن ها به همان اسم "شورشی" و یا "تروریست" یاد می شود) که شامل بمب های دست ساز کنار جاده ای ، کارگذاری و انفجار بمب در اتوموبیل ها ، بمب گذاری های انتحاری می باشند ، بسیاری از ایده لوگ های پنتاگون را به بررسی مجدد نقش ارتش آمریکا در جنگ های "ضد شورشی" و بیان تعریف جدیدی از ماهیت و عملکرد این ماشین عظیم نظامی وادار کرد.   

یکی از نظریه پردازان پنتاگون ، به نام جان ناگِل - یک سرهنگ بازنشسته ارتش آمریکاست که تا به حال سه کتاب نوشته و چاپ کرده است.  کتاب اول او به نام "یاد بگیریم با چاقو سوپ بخوریم: درس های ضد شورشی از مالایا و ویتنام" (1) ، درس گیری از شیوه های "ضد شورشی"  غیر متداول ارتش انگلستان در مبارزه و سرکوب وحشیانه چریک های کمونیست مالزی در مستعمره آن زمان بریتانیا به نام مالایا (1946 – 1960) و هم چنین تجربیات حاصله از جنگ ارتش آمریکا با ویت کنگ های کمونیست در ویتنام شمالی (1959 – 1975) ، می باشد.  وی فارغ التحصیل مدرسه نظامی وست پوینت آمریکا و دانشگاه آکسفورد انگلستان است که بعد از هشت سال مطالعه و تحقیق و کسب تخصص در مورد جنگ با "پارتیزان ها" یا "شورشیان" ، کتاب مذکور را چاپ کرده بود.  یک سال بعد از چاپ آن کتاب ، یعنی در سال 1991 ، وی در جنگ اول آمریکا با عراق به نام عملیات "توفانِ صحرا" شرکت کرد و برای بار دوم هم در عملیات "آزادی عراق" از سال 2003 تا 2004 به عنوان فرمانده یک گردان تانک در شهر خالدیه که بین فلوجه و رمادی ، در جائی که به نام "مثلث سُنی"  در ناحیه انبار واقع شده است با سُنی ها یا با دشمنانی که به قول او حتی صورت آن ها برای ما سربازان ارتش آمریکا هویدا نبود ، جنگید.  وی و هم نظران او در پنتاگون معتقد هستند که بزرگترین عاملی که آینده ارتش آمریکا را تهدید می کند جنگ نامتعارف با تروریست ها و شورشیان است.  وی در سال 2004 توسط پل ولفوویتز که در آن زمان با سمت معاونت وزیر دفاع ، در پنتاگون به سر می برد ، به پنتاگون فرا خوانده شد.  در آن جا ، جان ناگِل به عنوان یکی از ایده لوگ های پنتاگون از طرف ژنرال دیوید پترائوس ماموریت گرفت تا با همکاری فرد دیگری ، با استفاده از تخصص آکادمیکی خود در مورد جنگ های ضد پارتیزانی گذشته نه چندان دور (انگلیسی ها در مالایا و آمریکائی ها در ویتنام) و تجربه جنگی شخصی خود با "شورشیان" سُنی عراقی ، "دکترین" نقش و وظیفه ارتش آمریکا در رابطه با مبارزه "ضد شورشی" را بازنویسی کند.   او قسمت های منزّه شده کتابچه ارتش را در کتابی به نام "راهنمای میدان نبرد ضد شورشی ارتش/سپاه تفنگداران دریایی" ، در سال 2007 به چاپ رساند.(2)   کُنه نوشته های او برای پنتاگون ، بعد از بازنشستگی او از ارتش ، در کتاب سوم او تحت عنوان "جنگ های چاقوئی: خاطراتی از جنگ مدرن، در تئوری و عمل" (3) به چاپ رسیده است که انعطاف در عملکرد ارتش آمریکا به عنوان بزرگترین ارتش جهان با قابلیت جنگی کلاسیک و توانمندی آن در مبارزه "ضد شورشی" با تروریست ها بمب ساز را توضیح می دهد. 

جنایتکاران برنامه ریز پنتاگون معتقد هستند که برای شکست و نابودی خیل "شورشیانی" که در میان جمعیت شهر ها زندگی می کنند و چهره آن ها برای ارتش آمریکا هویدا نیست ، اول باید به آن ها هویت نظامی داد تا بتوان "افراد دشمن" را از غیر نظامیان تشخیص داده ، تا با آن ها به مبارزه برخاست و آن ها را نابود کرد.   البته ، اگر چه نیاز امپریالیست ها این هست که مدت این مبارزه با تروریست ها "بی پایان" باشد ولی تا ایجاد "دشمن شماره یک" بعدی ، دست و پنجه نرم کردن با آن ها حداقل برای چندین و چند سال عملا به طول بکشد!  به زعم نظریه پردازان خون ریز وزارت دفاع ، باید برای عناصر منفرد بمب ساز و دار و دسته های بی نام و نشان تروریستی موجود و پراکنده- از-هم آن ها ، آن چنان ظرف و مَحمِلی ایجاد شود که همه آن تروریست ها رهبری یک نفر را قبول کرده و در زیر پرچم او گرد هم بیایند تا همه آن ها هویت مختص به خود را به عنوان یک "دشمن واحد" پیدا کنند.  ظهور داعش به عنوان یک گروه بنیادگرای اسلامی و پیوستن سایر نیروهای اسلامی دیگر به آن ، چه به صورت فردی و چه به صورت گروهی و رشد نسبتا سریع لشکر دولت اسلامی در قلمرو عراق و "شام" یا همان سوریه را از این منظر می توان توضیح داد. 

با نگاهی به تاریخ سلطه امپریالیسم به روشنی می توان دید که همواره جنگ افروزی از طریق مناقشات مرزی ، قومی و مذهبی از راه و رسم های خبیثانه امپریالیست ها به سرکرده گی امپریالیسم آمریکا بوده است که گروه های مرتجع دو کشور را به جان یکدیگر انداخته و از قِبَل این معرکه سود های سرشاری برده اند. این امر حتی در مورد مردم یک سرزمینی که ممکن است دارای زبان یا آداب و رسوم متفاوتی باشند و از مذاهب مختلفی پیروی کنند نیز صادق هست. لازمه فروش بیش از 759 میلیون دلار اسلحه آمریکائی به کشور های دیگر در سال گذشته ، همواره وجود و ادامه جنگ یا خطر وقوع جنگ بوده است تا میلیارد ها دلار از بودجه های کشور های درگیر که خود به نوبه از استثمار کارگران و زحمتکشان و یا از غارت منابع طبیعی و زیرزمینی آن کشور ها حاصل شده ، به یغما برده شود.  امپریالیست ها با انواع حیله ها ، با دامن زدن و اهانت به مقدسات یک فرقه علیه فرقه دیگر ، باعث نفاق و جنگ افروزی بین آن ها شده تا بتوانند به راحتی سلاح های مرگبار خود را به دو طرف منازعه و میان همسایگان آن ها بفروش برسانند.

در سال 2013 ، یعنی یک سال بعد از خروج سربازان آمریکائی از عراق ، وقتی مردم شهر حُویجه در ناحیه انبار که عمدتا سُنی مذهب هستند ، با الهام از تظاهرات در میدان تحریر در قاهره ، پایتخت مصر ، با چادر زدن در جاده اصلی شهر حُویجه ، مسیر حرکت کامیون هائی که محصولات وارداتی را به شهر بغداد می بردند ، مسدود کردند تا بدین وسیله نارضایتی خود را به دولت دست نشانده نوری مالکی نشان داده باشند ، در بیست و سوم آوریل 2013 ، ارتش و پلیس عراق ، به بهانه کشته شدن یک پلیس راه و زخمی شدن چند تن دیگر از آن ها که در آن حادثه ، اسلحه های خود را هم از دست داده بودند ، تجمع معترضین را به رگبار گلوله بستند و چندین صد نفر را بیرحمانه به هلاکت رساندند.  بعد از آن هم با به آتش کشیدن چادر ها ، به تجمع چهار ماهه مردم شهر حُویجه پایان بخشیدند ، اما برای سه روز  متوالی درگیری های مسلحانه ای بین نیروهای ارتشی و "شورشیان" صورت گرفت.   قتل عام مردم شهر حُویجه و کشتار بیرحمانه تظاهر کننده گان توسط ارتش و پلیس عراق ، نفرت و انزجار مردم آن نواحی از دولت دست نشانده آمریکا و ارتش دست ساز امپریالیسم اشغالگر در عراق را چندین برابر کرد.

علیرغم اشغال عراق و هزاران جنایت بزرگ و کوچک ارتش آمریکا علیه مردم عراق ، زمانی که هنوز آمریکائی ها نتوانسته بودند مقاومت علیه اشغالگری شان را در این کشور نابود کنند ، چندین خیزش مردمی در کشور های عربی اوج گرفتند که به بهار عربی معروف شدند.  بعد از یورش مستقیم نظامی امپریالیست ها به لیبی و متلاشی کردن رژیم دیکتاتوری قذافی نوبت به سوریه رسید.  برای سرنگونی دیکتاتور سوریه و در خدمت به همین هدف، بار دیگر بنیادگرائی اسلامی به خدمت گرفته شده و به صحنه فرستاده شد. در همین راستا بود که دار و دسته های اسلام گرای تروریست از طریق عربستان ، قطر و امارات عربی و... تجهیز و به سوریه اعزام شدند. تا به کمک آن ها شعار "بشار اسد باید برود" متحقق گردد. این فرصتی بود برای رشد روز افزون داعش.

پنتاگون تحت پوشش ارائه کمک های نظامی به نیروهای به اصطلاح معتدل ارتش آزاد سوریه ، افراد داعش را که ملغمه ای از جنایت کار ترین و خطرناک ترین افراد سوریه ، عراق ، لیبی و سایر کشور های عربی هستند ، با کمک مالی عربستان سعودی ، کویت و شیوخ امارات عربی ، در اردوگاه هائی در قطر ، اردن و ترکیه ، آموزش های نظامی می داد.  بعد ها وقتی به دستور فرماندهان ارتش عراق ، سربازان عراقی در موصل با تسلیم شدن در مقابل داعش ، تمام وسائل نظامی و اسلحه های سبک و سنگین آمریکائی خود را در اختیار داعشی ها قرار دادند ، دیگر به جای حمله های شبانه و قرار داشتن دشمن در تاریکی ، یک حکومتی اسلامی ، با ارتشی در خور آن با تانک و کامیون های نظامی ، با اسلحه های سبک و سنگین در سرزمین و قلمروی مشخصی ایجاد می شود که پرچم و هویت مشخص خاص خود را دارد.  حال اگر سربازان عراقی بعد از تسلیم شدن به داعشی ها ، به طور دسته جمعی تیرباران می شوند ، پنتاگون را چه باک!  اگر جمعیت شهر های مختلفی در سوریه و عراق که پیرو مذاهبی به غیر از اسلام وهابی هستند ، یا کشته یا بی خانمان شده و به زنان شهر هائی که در کنترل داعش در می آیند ، تجاوز شده و آن ها را به عنوان کنیز به فروش می رسانند و داعشیان ، کودکان را هم چون گرگان هاری که در میان گله گوسفندان افتاده باشند ، از بین می برند ، پنتاگون را چه باک! 

مدت ها قبل ، در جنگ سوریه ، داعشی ها از خود فیلم های ویدیوئی در اینترنت پخش می کردند که در آن ویدیو ها با بریدن سر سربازان اسیر سوریه ای و یا خوردن قلب آن ها در جلوی دوربین ، وحشیگری جنون آمیز خود را برای ایجاد ترس و وحشت در میان مردم نشان میدادند.

افرادی که به گروه داعشیان پیوسته اند ، در عراق ، عمدتا از باقی مانده گان "ارتش بعثی صدام حسین" ، "القاعده" ای های سابق و سُنی هائی هستند که از زمان اشغال عراق ، هم توسط آمریکا سرکوب شده و هم به دست رژیمی که توسط آمریکا به قدرت رسیده است، مورد تعرض قرار گرفته اند. افراد این گروه تروریستی در سوریه هم عمدتا از سُنی هائی هستند که سالیان سال یا خود سرکوب شده اند و یا افراد خانواده شان توسط حافظ اسد و بعد ها به دستور پسرش بشار اسد ، سر به نیست شده اند.  در لیبی هم اراذل و اوباش و انگل های جامعه به عنوان بنیاد گرایان اسلامی که قبلا توسط آمریکا برای سقوط حکومت دیکتاتوری قذافی تمرین داده شده و مسلح شده بودند ، به خیل داعشی های جنایت کار پیوسته اند.  مردم ما با کیفیت این نوع اراذل و اوباش آشنا هستند.  آن ها بیاد دارند که در سال 1357 (1979) بعد از توافق امپریالیست ها بین خود و دار و دسته خمینی در کنفرانس گوادلوپ و با قبول سه شرط اصلی حفظ ارتش و ادامه فروش نفت و سرکوب کمونیست ها و آزادیخواهان ، اجازه دادند که دار و دسته خمینی به قدرت برسند و از همین نوع اراذل و اوباش و لومپن های جامعه بودند که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بنیان گذاری کردند.

داعشی های سوریه و عراق با بریدن سر دشمنان خود ، با کشتن کودکانی که از مذاهب دیگر هستند ، دست به آن چنان جنایات بی شماری زده اند که در تاریخ جدید بشریت کم سابقه بوده است.  اعمال وحشی ترین جنایات هولناک همان چیزی بود که پنتاگون در واقع روی آن برای به وجود آمدن داعش حساب کرده است.  آن ها با ایجاد رعب و وحشت ، نه تنها مردم شهر های مختلف در سوریه و عراق را آواره کشور های هم جوار کرده اند ، بلکه با ضبط فیلم جنایات قسی القلبی که مرتکب می شوند و در اینترنت به نمایش می گذارند ، سعی می کنند تا سربازان آمریکائی در دید همگان به عنوان "فرشتگان نجات" دیده شوند و همگان در چشم انتظار ورود آن ها به مثابه "ناجی زمانه" به سر ببرند.  این درست همان چیزی است که نظریه پردازان پنتاگون به دنبال ایجاد آن تحت عنوان "بهبود روابط عمومی" ارتش آمریکا با مردم محلی هستند.

تعجب آور نیست که همه سخنگویان امپریالیسم آمریکا بر این امر متفق القول شده اند که مبارزه با داعش یک مبارزه طولانی مدت خواهد بود و جنگ پنتاگون با داعش نمی تواند فقط از طریق بمباران های هوائی موفقیت آمیز باشد بلکه به پیاده کردن سرباز با مقابله با این "شر" نیاز هست!  چرا که ازدیاد پرواز هواپیما های بمب افکن بی سرنشین ، نمی تواند به تنهائی جوابگوی ریخت و پاش های چندین صد میلیارد دلاری پنتاگون برای خرید آخرین و مدرن ترین تجهیزات نظامی برای ارتش آمریکا باشد.  به همین دلیل هم از حزب دموکرات - لئون پانه تا - وزیر سابق دفاع معتقد است که جنگ با داعش ، دامنه ای سی ساله خواهد داشت و می تواند به کشورهای دیگر مانند لیبی ، نیجریه ، سومالی و یمن کشیده شود.  هنری کیسینجر – وزیر سابق امور خارجه – معتقد است که برای از بین بردن ساختار داعش و نه پخش کردن افراد آن به مناطق مختلف ، به سربازان ارتش آمریکا نیاز هست.  از حزب جمهوری خواهان ، سناتور ایالت آریزونا – جان مک کین که به زودی رئیس کمیته با نفوذ "نیروهای مسلح" در سنا خواهد شد ، کمیته ای که چند صد میلیارد دلار بودجه سالانه وزارت دفاع و نیروهای نظامی را تعیین میکند ، خواهان فرستادن سربازان چکمه پوش آمریکائی به منطقه برای "شکست" داعش می باشد.  بدون شک این سناتور مجری برنامه های پنتاگون را می توان از جمله دست های نامرئی دانست که پشت سر داعش قرار دارند.  دفتر سناتور مک کین بار ها مجبور شده است که در مورد عکس هائی که از او در اینترنت پخش شده اند که در سفر های متعدد او به منطقه و در نشست و برخاست هائی که وی با نیرو های ضد بشار اسد به منظور مسلح کردن آن ها گرفته ، توضیح بدهد که فلان کسی که در عکس دیده می شود و یکی از کسانی است که در کنار مک کین ایستاده اند ، به داعش نپیوسته و از رهبران داعشی نیست !

لئون پانه تا ها ، هنری کیسینجر ها ، جان مک کین ها و دیگر صاحب نظران امپریالیسم آمریکا ، طبق برنامه از پیش ریخته شده پنتاگون ، افکار عمومی را برای یک جنگ طولانی مدت بین ارتش آمریکا با داعشی ها آماده می کنند.  با وجود این همه کشتار و جنایات داعشی ها از مردم بی گناه ، پنتاگون اجازه می دهد تا داعشیان آدم خوار ، سر فرصت ، چنگ و دندان خونین خود را بیشتر در قلب سوریه و عراق فرو بکنند و با سر بریدن ها ، با به رگبار گلوله بستن ناگهانی مردم بی گناهی که در خیابان ها و اتوموبیل ها در حال حرکت هستند ، با اعدام های دسته جمعی بیابانی ، با پرتاب کردن اسیرانی که دستشان از پشت بسته شده از بالای کوه های سنگی به پائین ، آن چنان محیط ترس و وحشتی ایجاد بکنند که وقتی سربازان آمریکائی به سرزمین آن ها وارد می شوند ، به آن ها نه به عنوان سربازان اشغالگر خارجی بلکه به عنوان ناجیان دلسوز و فرشتگان نجات دهنده نگاه کرده بشود.  به واقع این واقعیات دلائل شکل گیری و رشد داعش را روشن می سازد و نه تبلیغات دروغین ماشین تبلیغاتی امپریالیست ها که به هر وسیله ای متوسل می شوند تا نقش خود را در رشد و گسترش بنیادگرائی اسلامی و داعش لاپوشانی نمایند.
 
اما در پیشبرد برنامه ها و مقاصد شوم امپریالیست ها در منطقه ، محاسبات پنتاگون با مقاومت و مبارزه پیش بینی نشده زنان و مردان مبارز و دلیر در کوبانی ، بهم ریخته شد.  آن ها امیدوار بودند که کوبانی هم همچون موصل ، تلعفر ، سامره ، سعدیه و تکریت سریعا سقوط کرده تا در کنترل و جزء قلمرو داعشی ها در بیاید.  ولی مقاومت دلیرانه و قهرمانانه مبارزین کُرد ، به خصوص زنان مسلح و شیردل کُرد در دفاع از کوبانی ، باعث افشای نقش و رسوائی رابطه کشور هائی همچون ترکیه با داعشیان شد و دست امپریالیسم آمریکا به عنوان سرکرده گروه شصت و دو کشوری ائتلافی در به اصطلاح مبارزه با داعشیان را رو نمود.  فریاد کوبانی ، کوبانی در سراسر جهان ، باعث دلگرمی همه خلق هائی شد که به عینه دیدند که بدون چشم داشت به دست قدرت های امپریالیستی و تنها با اتکاء به مبارزه مسلحانه نیروهای مردمی ، می توان با سیاه ترین ارتجاع جنگید و تسلیم آن نشد.  حتی اگر کوبانی در آینده نزدیک سقوط هم بکند ، هنوز توانسته است با مقاومت حماسه آفرین خود در مقابل نیروهای ددمنش داعشی ، پیام خود را به گوش جهانیان رسانده باشد و این برای مردم کوبانی پیروزی محسوب می شود.

بیست و یکم نوامبر 2014

زیرنویس ها:
 (1Learning to Eat Soup with a Knife: Counterinsurgency Lessons from Malaya and Vietnam
مالایا کشوری است که بعد ها به شبه جزیره مالزی تغییر نام داد.  مالایا دارای معادن غنی فلز قلع (حلبی) و جنگل های درختی که از شیره آن لاستیک گرفته می شود ، بود.  ارتش انگلستان در مبارزه و سرکوب وحشیانه چریک های کمونیست مالزی (ارتش آزادیبخش ملی مالایا) در مستعمره آن زمان خود به نام مالایا (1946 – 1960) از شیوه های "ضد شورشی" ای استفاده کرده بود که با "توافقنامه بین المللی ژنو" متضاد بود. 
The U.S. Army/Marine Corps Counterinsurgency Field Manual (2)
(3) Knife Fights: A Memoir of Modern War in Theory and Practice